تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

 

فکر نکنید خداوند شمارا فراموش کرده ... شاید درهای زندان به روی شما بسته باشد اما درهای رحمت خداوند همیشه به روی شما باز است این قدر به فکر راههای در رو نباشید خدا که فقط متعلق به آدمهای خوب نیست خدا خدای آدمهای خلافکار هم هست ... و فقط خود خداست که بین بندگانش فرقی نمی گذارد... او اند لطافت ...و اند بخشش... اند بی خیال شدن ... اند چشم پوشی و رفاقت است. (مارمولک – کمال تبریزی )

2 نوشته شده در  جمعه بیست و هشتم فروردین 1388ساعت 12:12  توسط امیر  | 

تغییر در یک موقعیت کاری. یک امیدواری خوشایند. هرچند می دانم روزهای سختی در انتظاراست. تصاویر گنگی در ذهنم مرور می شود و من امیدوارم برای رسیدن دورانی بهتر.

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم فروردین 1388ساعت 11:17  توسط امیر  | 

 

خداوندا!

براي همسايه اي كه نان مرا دزديد نان. براي عزيزاني كه قلب مرا شكستند مهرباني. براي كساني كه روح مرا آزردند بخشش. و براي خويشتن خويش آگاهي و عشق مي طلبم.   (دكترعلي شريعتي)

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 20:41  توسط امیر  | 

 

کبوتری بی قرار

بر بام خانه ام دیدم            

و دیدم که ماه

ستاره سر بریده می زاید

خواب بارانی نیامده

و کسانی که آواز آزادی را شکسته

می خوانند.

و هول کسی که

هرگز نمی آید

خودم دیدم،

نجوای لال دوجغد

در گوش تاریکی را

و فریاد روشن تو را

در میان همهمه ی آفتاب ندیدگان

شنیدم .

به چشمه های آسمان دیدم

و دیدم  که  خواب نمی بینم

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم فروردین 1388ساعت 12:1  توسط امیر  | 

 

ای کاش آدمی وطنش را همچون بنفشه ها می شد با خود ببرد هر کجا که خواست...

2 نوشته شده در  دوشنبه دهم فروردین 1388ساعت 20:22  توسط امیر  | 

 

اندكي شبيه دريا شده ام
همين دريايي كه در حوض خانه ي همسايه است
دهانم طعم آبي گرفته
پاهايم جلبك بسته
و در دلم هزار ماهي بي نام و نشان آشيانه كرده
باز هم نيستي
غروب چهارشنبه
و كسي ناشناس واژه هاي علاقه را سر مي برد
و كنج آواز مردگان مي اندازد
نمي دانم
شايد آخر دنياست
كه عقربه ها به بن بست رسيده اند
كاش بيايي
سر بر شانه ات بگذارم
و عريان ترين حرف هايم را
شبيه هق هق پرنده هاي پر شكسته
يادت بياورم
هيچ لازم نيست دلهره ي آيينه
از روييدن باد را به رخم بكشي
من آن قدر طعم گس آيينه را چشيده ام
كه محرم ترين آشناي باران شده ام
آه ، عزيزم ، رايحه ات پيچيده
بگو كجاي سه شنبه اي
هنوز اما خيلي صبورم
كه مي نشينم و از ته آيينه برايت انار مي چينم
تا كي بگويم برگرد
و تو بادبادكي را كه ته دريا به جلبك ها گير كرده
بهانه بياوري براي نيامدنت
اصلا بگذار طعم خاكستري شب رابچشم
بگذار آن قدر شبيه دريا شوم
كه تو ديگر به چشم نيايي
بگذار بميرم ...

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم فروردین 1388ساعت 22:22  توسط امیر  | 

باید قوی بود باید بی قراری را کنار گذاشت ولی چگونه ؟ خسته ام ؟ نه ! نباید باشم فرصتی برای خستگی و درماندگی ندارم باید رفت و گذشت از غمها و نگرانیها ... خداوندا به من بیاموز پس کی این بغض های خفته را آزاد کنم خدایا توان فریاد زدن را از من نگیر من می دانم که اگر نظری به من نیافکنی نابودم من همیشه به بخشندگیت ایمان داشته ام تو خوب می دانی همه اینها را پس ناامیدم مکن...

2 نوشته شده در  دوشنبه سوم فروردین 1388ساعت 1:55  توسط امیر  | 

عیدانه فراوان شد

تا باد چنین بادا ...

2 نوشته شده در  شنبه یکم فروردین 1388ساعت 15:2  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران