تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

آدمها می آیند و می روند.

تنها مائیم و خودمان که می مانیم.

و این بارِ«خود بودن» را هیچ کس نمی تواند بردارد به غیر از خودمان.

هیچ آدمی به جهان نمی نگرد، مگر از دریچه ی چشم های خودش.

تمام جاده ها و خیابان ها را هم که بپیمایی، دوباره به قدم های خودت می رسی.

راهی به رهایی از«خود بودنمان» نیست.

اما دیگران معنا می دهند به زندگیمان؛

واقعاً جهان خالی بود

اگر خانه هایش راآدمها پر نمی کردند.

اگر آدم نبود جهان ارزشی نداشت

و اگر ما آدمها دستهایمان در دست هم نباشد؛

نه فرشته ها دست دراز می کنند که بگیرندمان؛

نه خدا از خدایی اش کوتاه می آید!

تنها ما آدمهائیم که می توانیم زمین را به بهشت تبدیل کنیم.

خدا که آدم را به زمین فرستاد، شاید می خواست بهشتی دیگر بیافریند؛

منتهی بهشتی که آفریننده اش جانشین او یعنی آدم باشد.

ما آدمها را نساخته اند که پایان پذیر باشیم.

پایان ما بی پایانی است،

اصلاً جاده ی گذشتن ما آدمها را پایانی نیست!!

 

شعری از یک شاعر گمنام که به دل نشست حرفهایی از جنس زمانه ...

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و چهارم بهمن 1387ساعت 13:6  توسط امیر  | 

 

خوابگرد از من نشانی درختان گیلاس را می‌پرسد
بر سینه یک شکوفه‌ی گیلاس آویخته است
نشانی همه‌ی پل‌هایی را که به درختان گیلاس رهسپار است به خوابگرد می‌دهم
اما
پل‌ها را انکار می‌کند
ایام هفته چنان خوابگرد را غارت کرده است که چشمان را به هنگام شنیدن نام شکوفه‌ی گیلاس می‌بندد
برای من می‌گفت چگونه بسترش در مهتاب بدون جرقه‌ای
دچار حریق شد
با غصه می‌گفت: رویاهایش در حریق سوخت

دستان خوابگرد را گرفتم و به کنار درختان سرو بردم
اما
خوابگرد درختان گیلاس را فراموش نکرد
گیلاس‌ها در ذهن‌اش آماس کرده بود
خوابگرد می‌خواست از رؤیایش برای من بگوید
من حوصله‌ی شنیدن نداشتم
پس
کوچه‌های تاریک را میان هم تقسیم کردیم
کوچه‌های بن‌بست سهم خوابگرد شد
اما
خوابگرد خوشبخت بود
چون شکوفه‌های گیلاس در چهارفصل سال در چشمان‌اش گیلاس می‌شدند...

احمدرضا احمدی

2 نوشته شده در  شنبه نوزدهم بهمن 1387ساعت 15:56  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران