تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

بوی بهانه های قدیمی

این بوی غربت است

که می آید

بوی برادران غریبم

شاید

بوی غریب پیرهنی پاره

درباد

نه!

این بوی زخم گرگ نباید باشد

من بوی بی پناهی را

از دور می شناسم

بوی پلنگ زخمی جنگل

بوی طنین شیهه اسبان را

در صخره های ساکت کوهستان

بوی کتان سوخته را

درمشام باد

بوی پر کبود کبوتر را

در چاه

این باد بی قراری

وقتی که می وزد

دل های سرنهاده ما

بوی بهانه های قدیمی

می گیرد

و زخم های کهنه ما باز

در انتظار حادثه ای تازه

خمیازه می کشند

انگار

بوی رفتن

می آید

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 11:23  توسط امیر  | 

 "خدایا! چگونه می توانم روی به سوی تو بیاورم و زبان به حمد و ثنایت بگشایم درحالی که خود از کرده خویش آگاهم . چگونه می توانم دوستدار تو باشم درحالی که برعهد و پیمانی که باتو بسته ام وفادار نبوده­ام. چگونه می توانم طلب عفو و بخشش کنم درحالی هنوز شعله های عصیان در درونم فروزان است. بارالها! چگونه می­توانم روی به توبه آورم درحالی که اسیر هواهای نفسانی خویشم. پروردگارا! تو از علاقه ی من نسبت به خودت آگاهی و می­دانی که چقدر مشتاق رسیدن به توام ولی هروقت که تصمیم گرفتم که به سوی توبیایم گناه به سراغم آمد و مرا از تو دورساخت. همیشه آرزویم این بوده است که حتی برای یک روزکه شده آنچه باشم که تو می­خواهی و آنچه کنم که تو می­پسندی ولی افسوس این نفس سرکش تا کنون مجال برآورده شدن این آرزو را به من نداده است...

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آبان 1387ساعت 22:10  توسط امیر  | 

چیزهایی هست که نمی توان به زبان آورد چرا که واژه ای برای آنها وجود ندارد اگر هم وجود داشته باشد کسی معنای ان را درک نمی کند اگر من از تو نان و آب بخواهم تو درخواست مرا درک می کنی اما هرگز این دست های تیره ای که قلب مرا در تنهایی گاه می سوزاند و گاه منجمد می کند درک نخواهی کرد.

                                                                                                                                 لورکا

2 نوشته شده در  جمعه سوم آبان 1387ساعت 17:41  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران