پیش ساز تو من از سخر سخن دم نزنم
که بیابی چو زبان تو ندارد سخنم
ره مگردان و نگه دار همين پرده ي راست
تا من از راز ِسپهرت گرهي باز كنم
صبر كن اي دل ِغم ديده كه چون پير حزين
عاقبت مژده ي نصرت رسد از پيرهنم
چه غريبانه تو با يادِ وطن مي نالي
من چه گويم كه غريب است دلم در وطنم
همه مرغان هم آواز پراكنده شدند
آه ، ازين باد بلاخيز كه زد در چمنم
شعر من با مدد ساز تو آوازي داشت
كي بود باز كه شوري به جهان درفكنم
ني جدا زان لب و دندان چه نوايي دارد ؟
من ز بي هم نفسي ناله به دل مي شكنم
بی تو دیگر غزل سایه ندارد لطفی
باز راهی بزن ای دوست که آهی بزنم
الف . ه . ابتهاج
نمی خواهم احساس کنم قربانی هستم. قربانی یک نسل، قربانی زمانه ای بی خاطره، از این یاس منزجرکننده نسبت به آینده ای مبهم، زندگی را دوست دارم با تمام رنجهایش، ای کاش می شد از برخی واقعیتهای تلخ فرار کرد ولی گویی گریزی از آن نیست آری ما یک نسل قربانی هستیم ! قربانی اندیشه های غلط پدرانمان که فکر می کردند با شعار دادن و عوض کردن یک حکومت همه چیز شکل درست به خود می گیرد غافل از اینکه وقتی اندیشه و فرهنگ مسموم و غلط باشد همه چیز دوباره به شکل اول بر می گردد حتی بدتر از قبل، قربانی بی کفایتی حاکمان اکنون این سرزمین که دارند همه را با خود به بیراهه و ناکجاآبادی نامعلوم می برند.
نمی خواهم تلخ باشم، نمی خواهم تلخ بنویسم، ولی این ذهن خسته تر از آن است که دیگران فکر می کنند. دیگر نمی دانم با این عقده های کهنه و تکراری چه کنم؟ توان فریاد زدن هم ندارم که انگار یک بغض سنگین مانع بیرون شدن آن است، ولی می خواهم خیلیها بدانند زندگی را دوست دارم با تمام رنجهایش...