تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا


اين چه رويای شگفتی‌ست که در بی‌خوابی می‌گذرد
بر دو چشم ِ نگران ِ من؟
اين چه پيغام ِ پُراز رَمز ِ پُراز رازی‌ست
که کشد عربده بی‌گفتار
اين‌چنين از تَک ِ کابوس ِ شبان ِ من؟
خواب ِ سنگين ِ پريشانی‌ست
ليک اشارت به مجازش نيست
به گمان ِ من.

خواب می‌بينم
چند تن مَرديم

در ظلمت ِ قيرين ِ شبان‌گاهی
که به گورستانی بی‌تاريخ
پِی ِ چيزی می‌گرديم.
شب ِ پُررازی‌ست:
ظلماتی راکد
در فراسوی مکان،
و مکان

پنداری
مقبره‌ی پوده‌ی بی‌آغازی‌ست
در سرانجام ِ زمان.

خفته بر چربی و پوسيده‌گی‌ تيره‌مغاک
پدران‌ام را می‌بينم يک‌يک
مُرده و خاک‌شده،
استخوان‌ها همه‌گی از پی و گوشت
رُفته و پاک‌شده.

چشم‌هاشان را می‌بينم تنها

که هنوز
زنده است و نگران می‌گردد
در ته ِ کاسه‌ی خشکيده‌ی خويش.
من به زانو در مي‌آيم
و سرافکنده به‌زاری می‌گويم:

«پدران، ای پدران!
نگرانی‌تان از چيست؟

2 نوشته شده در  دوشنبه بیستم خرداد 1387ساعت 0:45  توسط امیر  | 

روباه گفت : خداحافظ و اینک راز من که بسیار ساده است
" بدان که جز با چشم دل نمی توان خوب دید . انچه اصل است از دیده پنهان است "
و شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :
" انچه اصل است از دیده پنهان است " .
انچه به گل تو چندان ارزش داده است عمری ست که تو به پای او صرف کرده ای . شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :
" عمری ست که من به پای گل خود صرف کرده ام " .
روباه گفت ادم ها این حقیقت را فراموش کرده اند اما تو نباید فراموش کنی : هر چه را اهلی کنی همیشه مسئول ان خواهی بود . تو مسئول گل خود هستی .
شازده کوچولو برای اینکه به خاطر بسپارد تکرار کرد :
" من مسئول گل خود هستم " .

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم خرداد 1387ساعت 22:23  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران