تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

 

 

نمی دانم چگونه خواهد بود . یک سفر کاری ... شاید مدتی دسترسی به اینترنت نداشته باشم . احساس بی وزنی می کنم . احساس کودکی که با تحیر به دنیای خود می نگرد . شاید تنها نوشتن در این دنیای مجازی است که به من حس بودن و وجود داشتن می دهد . نوشتن دیگر برایم چیزی مثل عادت است . از همه دوستانی  که همواره لطف داشته و دارند ممنون هستم . در اولین فرصت به روز خواهم کرد. نیازمند دعای خیرتان هستم . یا حق

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم آبان 1386ساعت 10:45  توسط امیر  | 

من تمام پله ها را آبی رفتم

آسمان خانه ی ما

آسمان خانه ی همسایه نبود

من تمام پله ها را که به عمق گندم می رفت

گرسنه رفتم

من به دنبال سفیدی اسب

در تمام گندمزار فقط یک جاده را می دیدم

که پدرم با موهای سپید از آن می گذشت

 

من تمام گندمزار را تنها آمده بودم

پدرم را دیده بودم

گندم را دیده بودم

و هنوز نمی توانستم بگویم : اسب من

من فقط سپیدی اسب را گریستم

اسب ها مرا درو کردند 

 

                              احمدرضا احمدی

 

چشمهایم را بسته ام. خواب هستم و نیستم . به رویاها می اندیشم . تنها جایی که زندگی می تواند زیبا باشد . جایی که نه دردی هست و نه رنجی ...

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیستم آبان 1386ساعت 16:26  توسط امیر  | 

مرا بشناس ای با من غریبه،من اهل کوچه دلتنگی هستم
کمی پایین تر از کوچه احساس،کنار جاده یکرنگی هستم
مرا بشناس و با من همدم شو،برایم زندگی بی تو عذابه
دو راهی در کمین ماست،اری،طریق زندگی بر پیچ و تابه
مرا این سان که هستم ای غریبه بیا بشناس و با من اشنا شو
من از جنس سکوت یک بلورم،مرا بشناس یا بشکن و رها شو
مرا بشناس تا در قلب غربت،میان سینه صحرا نمیرم
مرا بشناس تا تنها نمانم،مرا بشناس تا تنها نمیرم...

2 نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم آبان 1386ساعت 0:6  توسط امیر  | 

 

قطار مي‌رود
تو مي‌روي
تمام ايستگاه مي‌رود

و من چقدر ساده‌ام
كه سال‌هاي سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده‌ام
و همچنان
به نرده‌هاي ايستگاه رفته
تكيه داده‌ام!

 

" قیصر امین پور"

 

روانش شاد ...

 

2 نوشته شده در  جمعه یازدهم آبان 1386ساعت 13:21  توسط امیر  | 

 

نمی دانم چرا امشب این ترانه را به یاد آوردم , شاید به یاد خاطره ای محو ... خاطره ای گم شده در میان گرد و غبارهای پرتلاطم زندگی , برای اویی که من خودم را با بودنش شناختم ولی او ...

 

با تو رفتم ...بی تو باز آمدم ... از سر کوی او ... دل دیوانه
پنهان کردم .. در خاکستر غم .. آنهمه آرزو .. دل دیوانه
چه بگویم با من ای دل چه ها کردی ...
تو مرا با عشق او آشنا کردی ...
پس از این زاری مکن ...
هوس یاری مکن ...
دل ناکام .. دل دیوانه ...
با غم دیرینه ام ...
به مزار سینه ام ...
بخواب آرام .. دل دیوانه
بخواب آرام .. دل دیوانه

2 نوشته شده در  دوشنبه هفتم آبان 1386ساعت 22:28  توسط امیر  | 

 

خبری که بود در روزنامه های امروز درباره خودکشی دسته جمعی دلفین ها در بندر جاسک , آن طور که می گویند آن ها اول از اعماق دریا به سمت  ساحل آمدند , مردم با تلاش فراوان توانستند آنها را به سمت دریا هدایت کنند , ولی بعد از مدت کوتاهی دوباره برگشتند ... روزنامه عکس جسد هایشان را در ساحل زده بود که به طور دسته جمعی خودکشی کرده بودند , خیلی دلم می خواهد بدانم چرا این کار را کردند , آیا از زندگی سیر بودند یا ... ؟

2 نوشته شده در  شنبه پنجم آبان 1386ساعت 22:34  توسط امیر  | 

 

 

انگار

که من ابر را دیده بودم

مردانی که کلاه را از سر بر می داشتند

در جوی آب رها می کردند

خرامان

خرامان

دندانهایی از صدف داشتند

 

              احمدرضا احمدی

 

2 نوشته شده در  جمعه چهارم آبان 1386ساعت 22:4  توسط امیر  | 

 

صحنه ای هست در فیلم " میستیک ریور" اثر کلینت ایسوود, کوین بیکن به دیدن نامزد کم سن و سال دختری که به قتل رسیده آمده. پسرک با گریه می پرسد : " من واقعا عاشقش بودم می گن آدم یه بار بیشتر تو عمرش  عاشق نمی شه. یعنی عشق دیگه واسه من تموم شده ؟ " و کوین بکن با تلخی جواب می دهد : " تو خیلی خوشبختی پسر بعضی ها حتی همون یه بار هم این بختو پیدا نمی کند که عاشق بشن ... "

2 نوشته شده در  سه شنبه یکم آبان 1386ساعت 0:27  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران