حالا در پی چیزی ام
بی آنکه بخواهم پیدایش کنم
چیزی که با آن پیر شوم
و بتوانم بپوسم
چیزی با برچسب کیفیت کالا
و بدون افزودنی ها
اگر اسمش را می دانستم
یک آگهی می دادم
خواهانم فقط برای خودم
حتی روزهای بارانی هم برای خودم
حتی اگر بلایی سرم بیاید
فقط برای خودم
شاید خبری بدهی که در پی ات هستم ...
گونتر گراس
"در مجسمه ها و تصاویر حکاکی شده بر سنگهای تخت جمشید هیچ کس عصبانی نیست . هیچ کس سوار بر اسب نیست , هیچ کس را در حال تعظیم نمی بینید , هیچ کس سرافکنده و شکست خورده نیست , هیچ قومی بر قوم دیگر برتر نیست و هیچ تصویر خشنی در آن وجود ندارد . از افتخارات ایرانیان این است که هیچ گاه برده داری در ایران مرسوم نبوده است و در بین صدها پیکر تراشیده شده بر سنگهای تخت جمشید حتی یک تصویر عریان وبرهنه وجود ندارد ..."
عبارتی که در یکی از مجلات هفتگی نوشته شده بود , منبع آن را مشخص نکرده بود ولی اگر صحیح باشد باید به راستی بر فرهنگ باستان این سرزمین غبطه خورد و نه فرهنگ بی پایه و اساسی که حالا گریبانمان را گرفته ...
دوش دیوانه شدم عشق مرا دید و بگفت
آمدم نعره مزن، جامه مدرهیچ مگو
گفتم ای عشق من از چیز دگر می ترسم
گفت آن چیز دگر نیست دگر هیچ مگو
حالا که فکرش را می کنم , می بینم اصلا عشقی نبود , ولی آسوده ام , زیرا در این قمار باختن وجود ندارد آه ... چه می گویم ؟ آن زمانی که حس می کردم روی ابرها قدم می زنم و چه قدر فاصله این اوج و فرود کوتاه بود... فکر می کردم مفهومی زیبا برای زندگی یافته ام مفهومی که تا ابد با من است ولی فراموش کرده بودم که در این زمانه بی های و هوی لال پرست خرچنگ های مردابی اجازه رقیصدن به ماهی زلال پرست را نمی دهند. و فکر می کنم در این زمانه واژه ای به نام عشق اصلا بی معناست . و چه نیک گفت آن مرد بزرگ که دوست داشتن در دریا شنا کردن است وعشق در دریا غرق شدن ...
برادر، دستهایت را به من ده/ به راه تازهای با من قدم نه
برادر، بعد این تلخی جانسوز/ بیا بهرم بشو غمخوار و دلسوز
یه عمری ظلم از بیگانه دیدیم/ چه تلخیها كه از دوران چشیدیم
ولی حالا زمان غمگساریست/ زمان مهربانیها و یاریست
به اهریمن ز كینه پشت كردن/ تمام خشم خود را مشت كردن
درون از چركی و از كینه شوییم/ به هر جا قطعهها از مهر گوییم
ترانه «برادر»، از آثار منتشر نشده فریدون فروغی
برداشت ما از دین چیست و چگونه باید باشد ؟ آن هم در این شبهایی که که گفته شده ملائک بالهای خود را برای هبوط به زمین می گشایند . شاید اگر برخی حرف های به جا مانده در دل را بازگو کنم , به دین ستیزی متهم شوم , ولی خودم خوب می دانم که سیرتم این گونه نیست . پس چرا انقدر دین گریز هستم؟ شاید دلیلش خیلی ریشه دار تر از این حرفها باشد , برای خیلی از امثال من . اینکه زوائد بی شماری که بدان ضمیمه شده و موجب فرار از هرچیزی به اسم دین و دینداری می شود. اینکه وجدان هر انسانی دین اوست. لااقل دوست دارم این گونه بیاندیشم . اصلا مگر چیزی جز این است؟ در این روزها و شبها به اطرافم نگاه می کنم و می بینم راز ونیازهایی را که خیلی ها به ظاهر برای بزرگ داشت این شبها ادا می کنند .ولی من نمی توانم خود را راضی کنم به حضور و حتی دیدن این رسم و رسومات . ایراد من چیست ؟ آیا یکی مثل من که می خواهد روشی دیگر برای رسیدن به خداوند بیابد جایی در این دیار ندارد؟ احساس بدی است اینکه حس کنی بیرون گود ایستاده ای و دلت یارای رفتن به داخل را ندارد. شاید اگر جایی غیر از کشور بودم انقدر دچار سردرگمی نمی شدم . حس اینکه ریا و ریاکاری از ارکان لاینفک چیزی به اسم دین است . می دانم تاوان این مسائل را کسانی باید بدهند که چون به خلوت میروند کار دگر می کنند اگر ... عدالتی وجود داشته باشد.
کوه با نخستین سنگها آغاز می شود
و انسان با نخستین درد
من با نخستین نگاه تو آغاز شدم .
الف - بامداد
اگر هم قمار باشد این زندگی , هنوز آنقدر نباخته ام که کنار بکشم ...
ای آفریدگار
در جام ما شراب تحمل
بسیارتر بریز
ما رهرو طریقه کس جز تو نیستیم
یک زمانی بود که عشق حرمت داشت زمانی بود که این کلمه ارزشمند بود . زیاد هم دور نیست . نمی دانم حالا چه شده و چه بر سر ما آمده ... واقعا نمی دانم...