تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

 

 

ملت های خوشبخت تاریخ ندارند.

 

                                  آلبر کامو

2 نوشته شده در  جمعه سی ام شهریور 1386ساعت 0:10  توسط امیر  | 

رفیق من سنگ صبور غم هام

به دیدنم بیا که خیلی تنهام

هیچکی نمی فهمه چه حالی دارم

چه دنیای رو به زوالی دارم

مجنونم و دلزده از لیلی ها

خیلی دلم گرفته از خیلی ها

نمونده از جوونیام نشونی

پیر شدم پیر تو ای جوونی

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و هفتم شهریور 1386ساعت 19:6  توسط امیر  | 

 

 

بازهم رفتن. بازهم سرنوشت. و بازهم رفتن به جایی که نمی دانم چگونه است. برای کار. برای سرنوشت. چه قدر زندگی مارا به بازی گرفته است .

2 نوشته شده در  شنبه بیست و چهارم شهریور 1386ساعت 12:57  توسط امیر  | 

 

 

جاده را دوست دارم. مخصوصا در این روزها. چشم دوختن از شیشه جلوی ماشین به آن.نمی دانم چرا ولی دوست دارم به جاده ای که نگاه می کنم هیچگاه تمام نشود. دوست دارم این جاده بی انتها باشد...

 

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم شهریور 1386ساعت 14:1  توسط امیر  | 

افکار مغشوشی که همواره چاشنی این زندگی اند ... زندگی ! چه کلمه زیبا و غریبی ! رنج را خودمان می آفرینیم ؟ آیا اصلا چنین مفهومی وجود دارد ؟ غم ها و رنج ها و شادیها ... این ها همه شاید قراردادهایی است که در ذهن خود می بندیم. این همه تشویش برای چه ؟ برای که ؟ تا کی باید خوشبختی را در آینده جستجو کرد ؟ "زمانه بدی شده" جمله خیلی هاست و شاید خیلی وقتها جمله خودم , آیا زمانه بدتر وجود نداشته ؟ فکر کنم بیست سال قبل و پنجاه سال قبل هم این جمله را می گفتند . ما کیستیم؟ مارا چه شده ؟ مسخ شده های که شادی از آنها فراری است ؟ می ترسم ... می ترسم ازآن آینده آرمانی که در ذهن ساخته ایم و هیچگاه فرا نرسد.می ترسم از اکنونی که در آن قرار داریم و اجازه دهیم غم هایش , شکوه هایش و پلیدی هایش همچون کلاغی سیاه و بدترکیب بر شانه هایمان بنشیند و دیگر توانی نداشته باشیم که آن را پس بزنیم . می ترسم از آن عدالت گمشده ای که مدتهاست وعده اش را داده اند و هیچگاه فرا نرسد. نمی خواهم احساس خستگی کنم . دلم می خواهد بدوم . دیگر این به ظاهر آرامش ساختگی را نمی خواهم که همچون پیله ای تو را در  بر می گیرد که سر آخر هم پناه می بری به اتاقی موهوم و دربسته بدون ارتباط با دنیای بیرون. چند وقت است از ته دل نخندیده ام ؟ چند وقت است فریاد نزده ام ؟ باید از جواناتان یاد گرفت , از آن مرغ دریایی که معنای پرواز را می دانست.که می خواست رها باشد. باید معنای عشق را از مجنون آموخت . که تاوانش رمیده شدن از قبیله اش بود.باید زیستن بی آلایش را آزمود. باید ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم شهریور 1386ساعت 18:20  توسط امیر  | 

 

همه می دانند

ما به خاک سرد وساکت سیمرغان ره یافته ایم

ما حقیقت را در باغچه پیدا کردیم

در نگاه شرم آگین گلی گمنام

و بقا را در یک لحظه نامحدود

که دو خورشید به هم خیره شدند

سخن از پچ پچ ترسانی در ظلمت نیست

سخن از روز است و پنجره های باز

و هوای تازه ...

 

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم شهریور 1386ساعت 13:48  توسط امیر  | 

 

 

آن مرد آهسته می رود

آن مرد در باران می رود

آن مرد می میرد

اما یاد آن مرد همیشه خواهد ماند

 

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه یازدهم شهریور 1386ساعت 14:7  توسط امیر  | 

 

 

ریشه تمام رنج های زندگی توقع داشتن از دیگران است

 

                                                                 بودا

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم شهریور 1386ساعت 23:56  توسط امیر  | 

دیدی ای دل که غم عشق دگربار چه کرد

چون بشد دلبر و با یاد وفادار چه کرد

آه از آن نرگس جادو که چه بازی انگیخت

آه از آن مست که با مردم هشیار چه کرد

اشک من رنگ شفق یافت ز بی مهری یار

طالع بی شفقت بین که با یار چه کرد

برقی از منزل لیلی بدرخشید سحر

وه که با خرمن مجنون دل افکار چه کرد

ساقیا جام میم ده که نگارنده غیب

نیست معلوم که در پرده اسرار چه کرد

آنکه پرنقش زد این دایره مینایی

کس ندانست که در گردش پرگار چه کرد

فکر عشق آتش غم در دل حافظ زد وسوخت

یار دیرینه ببینید که با یار چه کرد

 

 

طلب آمرزش برای دایی و تمام رفتگان ...

2 نوشته شده در  دوشنبه پنجم شهریور 1386ساعت 14:38  توسط امیر  | 

 

 

دایی امروز صبح مرد.به همین سادگی , وقتی که خبر را شنیدم اول چند دقیقه ای بهت زده بودم و نمی دانستم چه واکنشی باید نشان دهم خیلی سریع اتفاق افتاد, یک سکته قلبی و جابه جا فوت می کند ... به راستی معمای مرگ و زندگی چیست ؟ چه چیزی بعد از آن انتظار مارا می کشد ؟ این همه تلاش برای چیزی که نامش را زیستن گذاشته ایم و سر آخر ... خسته ام , خسته و غمگین از مرگ ناگهانی اش ... باید مثل همیشه توجیهات جدیدی برای ذهنم بسازم تا کم نیاورم , باید کمی فکر کنم ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه یکم شهریور 1386ساعت 1:37  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران