نگاهتان خطا ميرود،
درست ديدن هم هنر است،
درست انديشيدن هم هنر است.
دستان هنرآفرينتان گاه بلاي جانتان ميشود
خميري فراوان را ورز ميدهيد، لقمه اي از آن را خود نميچشيد،
براي ديگران بردگي ميکنيد و فکر ميکنيد آزاديد،
غنی را غنيتر مي سازيد و اين را آزادي ميناميد!
خیابون های شهر من پر از درد و رنجه / با یک سری آدمهای پست و هرزه / پس کی میاد ناجی نسل من کی؟ / تو مسیر خاکی وهم و خنده / همه واسه یه ورق سبز راضی به مرگن / و جای تعجبه که امثال من زندن هنوز / مردم معترضن ولی زنده هنوز / ببین ظلم چه کرده با نسل من / وای چه سرده شهر من چه سرد ! / می خوام بسوزم وبسازم بمونم و ببازم / خیابونهایی که حتی رحم نداره به لاستیک چرخ ماشین ها / آره من نگرانم نگران عصر ماشینی / همه از نداری می نالن ولی همه ماشین مدل بالا می خرن / واسه اینکه بهش ببالن واسه نمایش قدرت / آدمهایی که نمی فهمن ماشین روی اونها سواره / آره آدمها برده ان برده ماشین ها ! / شهر من ترس داره مثل یه بچه کابوس زده / واسه روشناییش صدها فانوس کمه / ساختمونها بلند هستن این مردمه که کوتاهه فکرشون / پشت به خدا واستادن و اله به ذکرالهه ذکرشون / تو این شهر یکی از گرسنگی نمی تونه بخوابه و یکی دیگه از سیری / شهر من پر از شمارش دخترهایی که تن می دن به اسیری / همه آواره می شن با گرونی سوخت بنزین / به نشونه اعتراض می سوزه جایگاههای بنزین / تو این شهر دیگه کسی نمی گیره دست پیرمرد عصا به دست / تو این شهر آینده جوون ها تاریک و سرده / زن های شهر من روحشون مریضه / مردهاشون شهوت دارن مثل یه کوه حریص / تو این شهر پره از آسمون خراشهای آهنی با قلبهای یخی ...
( برگرفته از یک ترانه رپ )
شاید کسی که چگونگی زندگی را فهمیده باشد معنی چراییش را هم خواهد فهمید ولی چرا برای من این گونه نیست ؟ من تا کی باید در درون خودم شکوه کنم ؟ خیلی چیزها را دیدم و فهمیدم و هنوزتشویش گریبانگیرم است شاید همه چیز ساده تر از این حرفها باشد همیشه فکر می کردم آخرین چیزی که یک انسان از دست می دهد امید است ولی حالا فکر می کنم آخرین چیز هویت اوست چیزهای پیرامونی که دربرگیرنده شکل گیری هویت آدمی است شاید برای من خیلی ناقص بود و شاید هم بود و من ندیدم اینک مانده ام با یک ذهن نگران , نگران از آینده یک آینده ای که نمی دانم چیست و چه خواهد بود کسی می تواند بگوید عمر مفید انسان چه قدر می تواند باشد ؟ ( دوست نداشتم دوباره تلخ بنویسم ولی انگار از بعضی چیزها گریزی نیست )
سراپا اگر زرد و پژمرده ایم
ولی دل به پاییز نسپرده ایم
چو گلدان خالی لب پنجره
پر از خاطرات ترک خورده ایم ...
ترانه ای برای همه عاشقان سوخته دل :
تو از قبیله لیلی
من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری
من از شقایق پر خون
تو از قبیله دریا
من از نژاد کویرم
همیشه تشنه و غمگین
همیشه بی تو اسیرم
حدیث عشق من و تو
حدیث ابر بهاری
به من چه میرسد ای دوست
(از این همه غم و زاری)
(از این همه غم و زاری)
تو از قبیله لبخند
من از قبیله اندوه
فضای فاصله صد آه
(فضای فاصله صد کوه)
(فضای فاصله صد کوه)
تو از قبیله لیلی آه
من از قبیله مجنون
تو از سپیده و نوری
من از شقایق پر خون
پس زن از میوه چید و خورد
و به شوهرش هم داد و او نیز خورد
آن گاه چشمان هردو باز شد و از برهنگی خود آگاه شدند
سپس خداوند فرمود :
" حال که آدم مانند ما شده است و خوب و بد را می شناسد نباید گذاشت که از میوه درخت حیات نیز بخورد و تا ابد زنده بماند "
پس خداوند او را از باغ عدن بیرون راند
تا برود و در زمینی که از خاک آن سرشته شده بود کار کند
و در سمت شرقی باغ عدن فرشتگانی قرار داد
تا با شمشیر آتش بار که به هر طرف می چرخید
راه درخت حیات ارمحافظت کنند
تورات ( باب آفرینش )
نمی دانم با شرایطی که دارم می توانم ادامه دهم و این وبلاگ را به روز کنم ؟ ای کاش زندگی ساده تر از این حرفها بود ...