امام علی (ع)
خداوند آزادی را آفرید و انسان بندگی را ...
پریای نازنین
چه تونه زار میزنین؟
توی این صحرای دور
توی این تنگ غروب
نمی گین برف می یاد؟
نمی گین بارون می یاد؟
نمیترسین پریا؟
نمی یاین به شهرما؟
گفتم تو چرا دورتر از خواب و سرابی ؟
گفتی که منم با تو ولیکن تو نقابی اما تو نقابی
فریاد کشیدم تو کجایی ؟ تو کجایی ؟
گفتی که طلب کن تو مرا تا که بیابی
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش
هر منزل این راه بیابان هلاک است
هر چشمه سرابی است که بر سینه خاک است
در سایه هر سنگ اگر گل به زمین ست
نقش تن ماری است که در خواب کمین ست
در هر قدمت خار هر شاخه سر دار
در هر نفس آزار هر ثانیه صد بار
گفتم که عطش می کشدم در تب صحرا
گفتی که مجوی آب و عطش باش سراپا
گفتم که نشانم بنگر چشمه ای آنجاست
گفتی چو شدی تشنه ترین قلب تو دریاست
گفتم که در این راه کو نقطه آغاز ؟
گفتی که تویی تو خود پاسخ این راز
چون همسفر عشق شدی مرد سفر باش
هم منتظر حادثه هم فکر خطر باش ...
خطای من چیست ؟ من از چه حکمتی بی خبرم ؟ من مرد سفر نیستم؟ من چه چیزی را گم کرده ام؟ اویی که باید بخواند این را به من جواب دهد ؟ مگر من چه چیز دست نیافتنی را طلب کرده ام ؟
می خواست انار دستش را
به هوا پرتاب کند
تا جاذبه ی زمين را بفهمد
اگر چنين نمی کرد نيز
زمين آنقدر جاذبه داشت
که او را بنوشد
اين پايان همه ی کبوترهاست
و سهراب می دانست...
چه قدر آزاد بود.رها و سبکبال,مثل همه انسانهای آزاده که اسیر نفسانیات خویش نیستند, و نه مثل من که اسیر هستم هنوز, اسیر و دربند نفس خودم . سهراب این را می دانست,برای همین دوست دارم خودش را و اشعارش را, اویی که بر روی تنهاییش نقشه مرغی کشید,او یاد داد که تا شقایق هست می توانیم زندگی را دوست بداریم, آن هم در زمانه ای که پاسبانها همه شاعر بودند,وهنوزهم پس از سالها برای کیسه های پر خوابمان سیب می آورد ...
شکواییه ای زیبا که همیشه دوست داشته ام مناجاتی تکان دهنده برای تمام دوران :
ای گل تازه که بوی ز وفا نیست تورا
خبر از سرزنش خار جفا نیست تورا
التفاتی به اسیران بلا نیست تورا
ما اسیر غم و اصلا غم ما نیست تورا
با اسیر غم خود رحم چرا نیست تورا
فارغ از عاشق غمناک نمی باید بود
جان من این همه بی باک نمی باید بود
همره غیر به گلگشت گلستان باشی
یا حیرانی ما آری و به گلستان باشی
ما نباشیم که باشد که جفای تو کشد ؟
به جفا سازد صد جور جفای تو کشد ؟
غیر را شمع شب تار نمی باید بود
یار اغیار دل آزار نمی باید بود
تشنه خون من زار نمی باید بود
تا بدین مرتبه خونخوار نمی باید بود
من اگر کشته شوم موجب بدنامی توست
موجب شهرت بی باکی و خودکامی توست
دیگری جز تو مرا این همه آزار نکرد
جز تو در نظر خلق مرا خوار نکرد
هیچ سنگین دل بیدادگر این کار نکرد
هیچکس این همه آزار من زار نکرد
گر ز آزدن من هست غرض مردن من
مردم , آزار مکش از پی آزردن من
جان من سنگدلی دل به تو دادن غلط است
برسر راه تو چون خاک فتادن غلط است
جان شیرین به تمنای تو دادن غلط است
تو نه آنی که غم عاشق زارت باشم
چون شود خاک بر آن خاک گذارت باشم
مدتی هست حیرانم و تدبیری نیست
شرح درماندگی خود به که تقریر کنم ؟
عاجزم چاره من چیست چه تدبیر کنم ؟
نخل نوخیز گلستان جهان بسیار است
گل این باغ بسی سرو روان بسیار است
جان من همچو تو غارتگر جان بسیار است
ترک زرین کمرموی میان بسیار است
دیگری این همه بیداد به عاشق نکند
قصه آزردن یاران موافق نکند
به کمند تو گرفتارم و می دانی تو
از غم عشق تو بیمارم و می دانی تو
داغ عشق تو به جان دارم و می دانی تو
خون دل از مژه می بارم می دانی تو
از برای تو چنین زارم و می دانی تو
از زبان تو حدیثی نشنیدم هرگز
از تو شرمنده یک حرف نبودم هرگز
مکن آن نوع که آزرده شوم از خویت
دست بر دل نهم و پا بکشم از کویت
گوشه ای گیرم و من بعد نیایم سویت
نکنم بار دگر یاد قد دلجویت
دیده پوشم ز تماشای رخ نیکویت
سخنی گویم و شرمنده شوم از رویت
بشنو پند و مکن قصد دل آزرده خویش
ورنه بسیار پشیمان شوی از کرده خویش
چند صبح آیم و از خاک درت شب روم
از سر کوی تو خود کام به ناکام روم
از پی ات آیم و با من نشوی رام روم
دوردور از تو من تیره سرانجام روم
نبود زهره که همراه تو یک گام روم
کس چرا این همه سنگین دل و بدخو باشد
جان من این روشی نیست که نیکو باشد
یار شو با من بیمار چه می پرهیزی؟
نه حدیثی کنی اظهار چه می پرهیزی؟
که ترا گفت به ارباب وفا حرف بزن
چین بر ابرو زن و یک بار به ما حرف مزن
درد من کشته شمشیر بلا می داند
سوز من سوخته داغ جفا می داند
مسکنم ساکن صحرای فنا می داند
همه کس حال من بی سرپا می داند
پاکبازم همه کس طور مرا می داند
عاشقی همچو منت نیست خدا می داند
چاره من کن و مگذار که بیچاره شوم
سرخود گیرم و از کوی تو آواره شوم
از سرکوی تو با دیده تر خواهم رفت
چهره آلوده به خوناب جگر خواهم رفت
تا نظر می کنی از پیش نظر خواهم رفت
گر نرفتم ز درت شام , سحر خواهم رفت
نه که این بار چو بار دگر خواهم رفت
نیست باز آمدنم باز اگر خواهم رفت
از جفای تو من زار چو رفتم, رفتم
چند در کوی تو با خاک برابر باشم
چند پامال جفای تو ستمگر باشم
چند پیش تو به قدر از همه کمتر باشم
از تو چند ای بت بد کیش مکدر باشم ؟
می روم تا به سجود بت دیگر باشم
باز اگر سجده کنم پیش تو کافر باشم
خود بگو کز تو کشم ناز و تغافل تا کی ؟
طاقتم نیست از این بیش تحمل تا کی ؟
سبزه دامن نسرین ترا بنده شوم
طرز محبوبی وآیین ترا بنده شوم
الله الله ز که این قاعده اندوخته ای ؟
کیست استاد تو اینها ز که آموخته ای؟
این همه جور که من از پی هم می بینم
زود خود را به سر کوی عدم می بینم
دیگران راحت و من این همه غم می بینم
همه کس خرم و من درد و الم می بینم
لطف بسیار طمع دارم و من کم می بینم
هستم آزرده و من بسیار ستم می بینم
خرده بر حرف درشت من آزرده مگیر
حرف آزرده درشتانه بود خرده مگیر
آنچنان باش که من از تو شکایت نکنم
از تو قطع طمع لطف و عنایت نکنم
پیش مردم ز جفای تو حکایت نکنم
همه جا قصه درد تو روایت نکنم
دیگر این قصه بی حد و نهایت نکنم
خویش را شهره هر شهر و ولایت نکنم
خوش کنی خاطر وحشی به نگاهی سهل است
سوی تو گوشه چشمی به نگاهی سهل است .
هی فلانی
زندگی شاید همین باشد
یک فریب ساده و کوچک
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی
من گمانم زندگی باید همین باشد…
مهدی اخوان ثالث
آدمهای معمولی , آدمهایی که فراموش می شوند , آدمهای زندگی های یکنواخت , مثل خیلی از ما , خیلی هایی که بعد از مرگ زود به فراموشی سپرده می شوند . البته شاید هم همین باشد در این کشور , جایی که باید تلاش کنی همین جایگاه اکنون خودت را حفظ کنی و به پایین تر نیافتی , آدمهایی که اگر از بالا کسی نگاه کند از خود می پرسد : اینها چرا همین طور دور خود می چرخند ؟ اما شاید نداند این آدمهای پایین دارند برای بقا تلاش می کنند آدمهایی که شاید شناگرهای خوبی باشند ولی فرصت شنا کردن از آنها سلب شده ... همه جا همین طور است ؟ همه جا آسمان همین رنگ است ؟
من برگ را سرودی کردم
سرسبز تر ز بیشه
من موج را سرودی کردم
پرنبض تر ز انسان
من عشق را سرودی کردم
پرطبل تر ز جنگل
من برگ را سرودی کردم
پرتپش تر از دل دریا
من موج را سرودی کردم
پرطبل تر از حیات
من مرگ را
سرودی کردم
این پست رو تقدیم می کنم به آرام عزیز به خاطر غم از دست دادن پدر بزرگوارش ...
گاهی آرزو می کنم به جای این زندگی پرهیاهو جایی بودم در دور دستها و در یک مزرعه با چشم اندازی زیبا که غروب خورشید را می توانستی به روشنی ببینی به دور از هر چیزی و هرکسی تنها با یک اسب ... یک اسب سفید سرکش که سوار با آن می تاختی در دل کوهها و دشتها آنقدر تند و سریع که زمین زیر سم هایش به لرزه در می آمد , آن قدر سریع که حتی می توانستی احساس کنی در حال پرواز هستی ....