رفتن و نماندن , مساله در این است ...
آدم باید هروز مقداری موسیقی گوش کند یک شعر خوب بخواند یک نقاشی قشنگ ببیند و اگر پا داد یک جمله عاقلانه نیز بگوید.
گوته
از تنهایی گریزی نیست ...
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من یار که منم زنده به بوی تو
مرو ای دوست مرو ای دوست
بنشین با من و دل بنشین تا برسم مگر
تو نباشی چه امیدی به دل خسته من
تو که خاموشی بی تو به شام و سحر
مرو ای دوست مرو ای دوست
مرو از دست من ای یار که منم زنده به بوی تو
بنشین تا بنشانی نفسی آتش دل
بنشین تا برسم مگر به شب موی تو
چه کنم با دل تنها که نشد باور من
تو و ویرانی خامشی کوهم اگر چه کنم با غم تو
چه کنم با دل تنها چه کنم با غم دل
چه کنم با این درد دل من ای دل من ؟
قاصدک هان، چه خبر آوردی؟
از كجا، وز كه خبر آوردی؟
خوش خبر باشی، اما، اما
گرد بام و در من
بیثمر میگردی.
انتظار خبری نيست مرا
نه ز ياری نه ز ديّار و دياری – باری
برو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كس،
برو آنجا كه ترا منتظرند.
قاصدك!
در دل من همه كورند و كرند.
دست بردار ازين در وطن خويش غريب.
قاصد تجربههای همه تلخ،
با دلام میگويد
كه دروغی تو، دروغ،
كه فريبی تو، فريب.
قاصدك! هان، ولی ... آخر ... ای وای!
راستی آيا رفتی با باد؟
با توام، آی! كجا رفتی؟ آی ...!
راستی آيا جايی خبری هست هنوز؟
مانده خاكستر گرمی، جايی؟
در اجاقی – طمع شعله نمیبندم – خردك شرری هست هنوز؟
قاصدك!
ابرهای همه عالم شب و روز
در دلام می گريند.
مهدي اخوان ثالث
اگر پیاده هم شده است سفر کن . در ماندن, می پوسی هجرت کلمه بزرگی است در تاریخ " شدن " انسان ها و تمدن هاست اروپا را ببین . اما وقتی ایران را دیده باشی , وگرنه کور رفته ای , کر بازگشته ای . افریقا مصرع دوم بیتی است که مصرع اولش اروپاست در اروپا مثل غالب شرقی ها بین رستوران و خانه و کتابخانه محبوس ممان این مثلث بدی است این زندان سه گوش همه فرنگ رفته های ماست از آن اکثریتی که وقتی از این زندان روزنه ای به بیرون می گشایند و پا به درون اروپا می گذارند سر از فاضلاب شهر بیرون می آورند حرفی نمی زنم که که حیف از حرف زدن است این ها غالبه پیرزنان و پیرمردان خارجی دوش و دختران گز فرنگی را با متن راستین اروپا عوضی گرفته اند چه قدر آدمهایی را دیده ام که بیست سال در فرانسه زندگی کرده اند و با یک فرانسوی آشنا نشده اند فلان آمریکایی که به تهران می آید از طرف مموش های شمال شهر و خانواده های قرتی لوس اشرافی کثیف عنتر فرنگی احاطه می شود , تا چه حد جو خانواده ایرانی و روح ساده شرقی و هزاران پیوند نامرئی و ظریف انسانی خاص قوم را لمس کرده است ؟ اگر به اروپا رفتی اولین کارت این باشد که در خانواده ای اتاق بگیری که به خارجی ها اتاق اجاره نمی دهند در محله ای که خارجی ها سکونت ندارند , از این حاشیه بی مغز آلوده دور باش با همه چیز در آمیز و با هیچ چیز آمیخته مشو در انزوا پاک ماندن نه سخت است و نه با ارزش " کن مع الناس و لا تکن مع الناس " واقعا سخن پیغمبرانه است . واقعیت , خوبی , زیبایی در این دنیا جز این سه هیچ چیز دیگر به جستجو نمی ارزد نخستین با اندیشیدن , علم. دومین , با اخلاق , مذهب . و سومین , باهنر , عشق ...
از وصیت نامه دکتر شریعتی
جمعه
جمعه ی ساکت
جمعه ی متروک
جمعه ی چون کوچه های کهنه، غم انگیز
جمعه ی اندیشه های تنبل بیمار
جمعه ی خمیازه های موذی کشدار
جمعه ی بی انتظار
« جمعه ی تسلیم »
خانه ی خالی
خانه ی دلگیر
خانه ی دربسته برهجوم جوانی
خانه ی تنهایی و تفأل وتردید
خانه ی پرده،کتاب،گنجه،تصاویر
آه چه آرام وپرغرورگذر داشت
زندگی من چوجویباری غریب
دردل این جمعه های ساکت متروک
دردل این خانه های خالی دلگیر
آه ،چه آرام وپرغرورگذر داشت ...
فروغ
خیلی وقتها فکر می کنم به خودم و این وبلاگ , که جایی است برای ناگفته هایی که در دنیای حقیقی بازگو نمی کنم آیا برای جلب مخاطب می نویسم ؟ از سیاست بنویسم و همان حرفهای تلخ و تکراری که نسل سوخته ایم و چنین وچنان ؟ یا از خبرهای جراید زرد که فلان بازیگر مشهور سینما با فلانی دارد و فیلم خصوصی اش را می توانید ازاینجا دانلود کنید و ...؟ از سکس و روسپیگری که تایپ همین واژه ها در گوگل شاید آمار بازدید وبلاگ را دهها برابر بالا ببرد ؟! نمی دانم ... دیگر نمی دانم چه چیزی درست است و چه چیزی غلط , ولی می دانم که قوی هستم . قوی در برابر محیط پیرامونم و آنچه که بر من می گذرد (علی رغم روحیه و ظاهرافسرده ام )واژه صبر انگار در وجودم نهادینه شده . من می خواستم در کنار این مشکلات چیزی را تجربه کنم و بدان برسم ولی شاید به تعبیر خیلیها باید دیگر آن را در رویاها جست من می خواستم و هنوز می خواهم عشق را لمس کنم اما فکر کنم این واژه لمس کردنی نباشد و باید آن را احساس کرد مثل نوری که از خورشید می تابد و به جان گرما می بخشد . فهمیده ام که زندگی تضمین نیست , زندگی شانس نیست , اصلا شاید چیز خاصی نباشد و تو باید خودت را به دست جریانش بسپاری . من در ارتباط هایم با دیگران چیزی کم نمی گذارم و از این مساله نسبت به خود مطمئن هستم به خصوص اگر این رابطه با شخص خاصی فراتر رود و رنگ و بوی احساسی به خود بگیرد نمی دانم ولی یاد یک عبارتی افتادم که می گفت اگر قرار بر رسیدن دونفر به هم باشد به هم می رسند و اگر هم نرسیدند پس از اول مال هم نبوده اند . هرچند تقدیر هرکس از ابتدا روی پیشانی وی نوشته شده ولی عقیده دارم می توانیم اگر بخواهیم این مسیر را اگر هم نتوانستیم تغییر دهیم لا اقل می توانیم به آن رنگ طراوت ببخشیم .
به راستی آستانه تحمل یک انسان چه قدر است ؟ آیا اصلا این پیمانه کامل می شود ؟ شاید واقعا از رنجهای زندگی گریزی نیست ...