خیلی بد است وقتی حرفی برای گفتن نباشد و چیزی برای نوشتن. وبلاگ برای من حریم امن است حریمی که هیچگاه نداشته ام و همیشه برای به دست آوردنش جنگیده ام گاهی فکر می کنم اگر این حس آرامش نبود باز هم دلیلی برای ادامه دادن بود ؟
ویرانه نه آن است که جمشید بنا کرد
ویرانه نه آن است که فرهاد فرو ریخت
ویرانه دل ماست که با هر نظر دوست
صد بار بنا گشت و دگر بار فرو ریخت
ای کاش واقعیتهای زندگی هم مثل رویا ها زیبا بود ...
ساده است نوازش سگی ولگرد
شاهد آن بودن که
چگونه زیر غلتکی می رود
و گفتن که : (( سگ من نبود )) .
ساده است ستایش گلی
چیدنش
و از یاد بردن که آبش باید داد .
ساده است بهره جوئی از انسانی
دوست داشتنش بی احساس
عشقی
او را به خود وا نهادن و گفتن
که دیگر نمی شناسمش .
ساده است لغزشهای خود را
شناختن
با دیگران زیستن به حساب ایشان
و گفتن که من اینچنینم
ساده است که چگونه می زییم
باری
زیستن سخت ساده است
و پیچیده نیز هم
مارگوت بیکل
هیچ تمدنی از بیرون مغلوب نخواهد شد مگر آنکه از درون نابود شده باشد
ویل دورانت
چیزی که در این کشور بی ارزش است عمر آدمی است ...
سر آن ندارد امشب که برآید آفتابی
چه خیال ها گذر کرد و گذر نکرد خوابی
به چه دیر ماندی ای صبح که جان من بر می آمد
بزه کردی و نکردند موذنان ثوابی
نفس خروس بگرفت که نوبتی بخواند
نفحات صبح دانی ز چه روی دوست دارم
که به روی دوست ماند که بر افکند نقابی
سرم از خدای خواهد که به پایش اندر افتد
که در آب مرده بهتر که در آرزوی آبی
دل من نه مرد آن است که با غمش برآید
مگسی کجا تواند که بیفکند عقابی ؟
نه چنان گناهکارم که به دشمنم سپاری
تو به دست خویش فرمای اگر کنی عذابی
دل همچو سنگت ای دوست به آب چشم سعدی
عجب است اگر نگردد که بگردد آسیابی
برو ای گدای مسکین و دری دگر طلب کن
که هزار بار گفتی و نیامدت جوابی
من به مانند تو زنده هستم
و اکنون در کنار تو ایستادهام
چشمانت را ببند و نگاه کن
مرا روبروی خود میبینی
عبارت نوشته شده روی آرامگاه جبران خلیل جبران ...
پس خداوند ایشان را از آنجا بر روی تمام زمین پراکنده ساخت و از بنای شهر بازماندند. از آن سبب آنجا را بابل ( یعنی اختلاف) نامیدند، زیرا که در آنجا خداوند لغت تمامی اهل جهان را مشوش ساخت. و خداوند ایشان را بر روی تمام زمین پراکنده نمود.
عهد عتیق – پیدایش – باب 11
بابل فیلم زیبایی است . فیلمی درباره سرگشتگی انسان نام فیلم اشاره دارد به موضوع برج بابل که در کتب آسمانی داستانش گفته شده انسان تصمیم گرفت برج بلندی بنا کند تا بتواند به عرش برسد که به سبب قهر خداوند طوفانی سهمگین درگرفت و همه شهر ویران شد و انسانها همه پراکنده شدند نقل است که پس از آن واقعه دیگر انسان هم نوع خود را نمی شناخت ... تدوین فیلم فوق العاده است به همراه کارگردانی قوی و بازیهای سنجیده یک یک بازیگران فیلم . آلخاندو گونزالس ایناریتو کارگردان فیلم چهار قصه را روایت می کند از آدمهای مختلف با نژاد و قومیت و ملیت کاملا متفاوت که به نوعی همه این آدمها با هم ارتباط دارند ولی همدیگر را نمی شناسند گویی همه آنها رنج این سرگردانی را می کشند فیلم تاکید دارد به اینکه انسان چه قدر دراین دنیا تنهاست.
آنان به آفتاب شیفته بودند
زیرا که آفتاب
تنهاترین حقیقتشان بود
احساس واقعیت شان بود
با نور و گرمیش
مفهوم بی ریای رفاقت بود
با تابناکیش
مفهوم بی فریب صداقت بود
ای کاش می توانستند
از آفتاب یاد بگیرند
که بی دریغ باشند
در دردها و شادیهایشان
یا حتی نان خشکشان
و کاردهایشان را
جز از برای قسمت کردن
بیرون نیاورند
الف – بامداد
عشق چیز با شکوهی است
نیما غم دل گو که غریبانه بگرییم
سرپیش هم آریم و دو دیوانه بگرییم
من از دل این غار و تو از قله آن قاف
از دل به هم افتیم و به جانانه بگرییم
دودیست در این خانه که کوریم ز دیدن
چشمی به کف آریم و به این خانه بگرییم
آخر نه چراغیم که خندیم به ایوان
شمعیم که در گوشه کاشانه بگرییم
من نیز چو تو شاعر افسانه خویشم
بازآی به هم ای شاعر افسانه بگرییم
از جوش و خروش خم وخمخانه خبر نیست
باجوش وخروش خم وخمخانه بگرییم
با وحشت دیوانه بخندیم و نهانی
در فاجعه حکمت فرزانه بگرییم
با چشم صدف خیز که بر گردن ایام
خرمهره ببینیم و به دردانه بگرییم
بلبل که نبودیم بخوانیم به گلزار
جغدی شده شبگیر و به ویرانه بگرییم
پروانه نبودیم در این مشعله باری
شمعی شده در ماتم پروانه بگرییم
بیگانه کند در غم ما خنده ولی ما
با چشم خودی در غم بیگانه بگرییم
بگذار به هذیان تو طفلانه بخندند
ما هم به تب طفل طبیبانه بگرییم