تو می دانی ! تو می دانی و آگاهی بر احوال بنده های منتظر و سرگشته خویش , تو حکیمی , تو رحیمی , تو آگاهی به اسرار هستی خویش , می دانم آلوده ام سراپا به نقصیر و گناه و می دانم که همیشه از سر تقصیرات این بنده خویش می گذری زیرا تو الرحمن الراحمین هستی و هیچگاه بنده هایت را ناامید نمی کنی . و همچنین می دانم تو از دلهای همه آگاهی چیزی از تو طلب نمی کنم چون نعمت هایی که به من عطا کرده ای آنقدر زیادند که شرم دارم چیز بیشتری بخواهم تنها از تو استمداد می کنم و دست یاری به سویت دراز می کنم که نعمت صبوری و شکیبایی را در من تقویت کنی چیزی که این روزها خیلی به آن نیاز دارم . می دانم تنهایم نمی گذاری آمین ...
بگذار آن باشم که با تو در کوهسار گام بر می دارد،
بگذار آن باشم که با تو در گلزار گل می چیند،
بگذار کسی باشم که احساس درون با او می گویی،
بگذار کسی باشم که بی دغدغه با او سخن می گویی،
بگذار کسی باشم که در غم، سوی او می آیی،
بگذار کسی باشم که در شادی با او می خندی،
بگذار کسی باشم که به او عشق می ورزی.
من که اینجا کاری نمی کنم
فقط, گه گاه
گمان آمدن تو را در دفترم ثبت می کنم
همین ...
این حنجره , این باغ صدا را نفروشید
این پنجره این خاطره ها را نفروشید
در شهر شما باری اگر عشق فروشی است
هم غیرت آبادی ما را نفروشید
تنها به خدا دلخوشی ما به دل ماست
صندوقچه راز خدا را نفروشید
سرمایه دل نیست به جز اشک و به جز آه
پس دست کم این آب و هوا را نفروشید
در دست خدا آینه ای جز دل ما نیست
آیینه شمایید شما را نفروشید
در پیله پروانه به جز کرم نلولد
پروانه پرواز رها را نفروشید
یک عمر دویدیم و لب چشمه رسیدیم
این هروله سعی و صفا نفروشید
دور از نظر ماست اگر منزل این راه
این منظره دورنما را نفروشید
قیصر امین پور
برگ در انتهای زوال می افتد و میوه در ابتدای کمال بنگر که چگونه می افتی چون برگی زرد یا سیبی سرخ ...
صبر نعمت بزرگی است از خداوند می خواهم در این روزها آن را از من دریغ نکند ...
یک بار هم در روزهای پایان اسفند در خانه فروغ فرخزاد بنفشه هارا در باغچه از پشت پنجره دیدم فروغ پرده ها را کنار زد و ما همدم , بنفشه ها را به بهار دیدیم . هراس مانده عمر پایان و نیستی از ما محو شد راستی هجوم بنفشه ها به بهار بود یا به عمر ما بود ؟ در همه عمر نتوانستم جواب را بیابم فقط دانستم ما به بنفشه ها شباهت داریم ما نام کوچک داریم اما نیستی هم پایه ما و بنفشه هاست در بهار دانستم ...
احمد رضا احمدی
به من بگوييد، آيا گل سرخ برهنه است يا لباسي به تن دارد؟
درختان چرا شكوه شاخه هايشان را كتمان مي كنند ؟
آيا كسي شكوه هاي يك ماشين به سرقت رفته را شنيده است ؟
آيا چيزي در اين جهان غمگين تر از توقف يك قطار در باران هست؟
نرودا
ای تو! هر آنکه هستی و از هرکجا می آیی چون می دانم روزی خواهی آمد من کوروشم همان که فرمانروایی پارس را برای پارسیان ارمغان آورد پس بر این تکه خاک که بدن مرا دربر گرفته رشک مورز
من دیگه خسته شدم بسکه چشام بارونیه
پس دلم تا کی فضای غصه رو مهمونیه
من دیگه بسه برام تحمل این همه غم
بسه جنگ بی ثمر برای هر زیاد و کم
وقتی فایده ای نداره غصه خوردن واسه چی
واسه عشقای تو خالی ساده مردن واسه چی
نمی خوام چوب حراجی رو به قلبم بزنم
نمی خوام گناه بی عشقی بیفته گردنم
همه حرف خوب می زنن اما کی خوبه این وسط
بد و خوبش به شما ما که رسیدیم ته خط
قربونت برم خدا چه قدر غریبی رو زمین
آره دنیا ما نخواستیم دلو با خودت نبین
این همه چرخیدی وچرخوندی آخرش چی شد
اون بلیت شانس دائم بگو قسمت کی شد
همه درویش همه عارف جای عاشق پس کجاست
نمی خوام در به در پیچ و خم این جاده شم
واسه آتیش همه یه هیزم آماده شم
یا یه موجود کم و خالی پرافاده شم
وایسا دنیا وایسا دنیا من می خوام پیاده شم
شاید برای من هم خیلی چیزها تمام شده است به جز یک چیز یا یک نفر که با او امید برایم معنا دارد...
شعر : رضا صادقی
آتشفشان سنگها را پرتاب ميكند و انقلاب آدمها را.
پشت دريا
قايقي خواهم ساخت
خواهم انداخت به آب،
دور خواهم شد از اين خاك غريب.
كه در آن هيچكسي نيست كه در بيشه عشق
قهرمانان را بيدا كند.
قايق از نور تهي
و دل از آرزوي مرواريد ،
همچنان خواهم راند.
نه به آبيها دل خواهم بست
نه به دريا – پرياني كه سر از آب بدر ميآرند.
و در آن تابش تنهايي ماهي گيران
ميفشانند فسون از سر گيسوهاشان.
همچنان خواهم راند.
همچنان خواهم خواند:
«دور بايد شد. دور».
مرد آن شهر اساطير نداشت.
زن آن شهر به سرشاري يك خوشه انگور نبود.
هيچ آيينه تالاري سرخوشيها را تكرار نكرد.
چاله آبي حتي ، مشعلي را ننمود.
دور بايد شد، دور
شب سرودش را خواند، نوبت پنجرههاست.»
همچنان خواهم خواند.
همچنان خواهم راند.
پشت دريا شهري است.
كه در آن پنجرهها رو به تجلي باز است.
بامها جاي كبوترهايي است، كه به فواره هوش بشري
مينگرند.
دست هر كودك ده ساله شهر، شاخه معرفتي است.
مردم شهر به يك چينه چنان مينگرند
كه به يك شعله به يك خواب لطيف.
خاك، موسيقي احساس ترا ميشنود.
و صداي پر مرغان اساطير ميآيد در باد.
پشت دريا شهري است.
كه در آن وسعت خورشيد به اندازه چشمان سحرخيزان
است.
شاعران وارث آب و خرد و روشنياند.
پشت دريا شهري است!
قايقي بايد ساخت