ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار ... سال نو مبارک.
در روزهاي آخر اسفند
در نيمروز روشن
وقتي بنفشه ها را
با برگ و ريشه و پيوند و خاك
در جعبههاي كوچك چوبين جاي ميدهند
جوي هزار
زمزمة درد و انتظار
در سينه مي خروشد و بر گونهها روان
اي كاش
آدمي
وطنش را همچون بنفشهها
مي شد با خود ببرد هركجا كه خواست
در روشنايي باران
در آفتاب پاك
در روزهاي آخر اسفند...
...
شعر: دكتر شفيعی كدكنی
فقط مرغهای دریایی هستند که از طوفان نمی هراسند حتی وقتی در میان دریاها جهت خود را گم کنند و جایی را برای نشستن نیابند آنقدر بال میزنند که یا طوفان فرو نشیند و زمینی پیدا کنند برای فرود آمدن یا در همان اوج آسمانها می میرند. آن که به میان موج ها می افتد مرغ دریایی نیست .مرغ دریایی در اوج می میرد آخرین توان خود را صرف اوج گرفتن میکند تا سقوط را نبیند.

سالها اختناق ووهن تحقیر بر ما گذشت جسم و جان ما در این سالهای سیاه فرسود اما اعتقاد ما به ارزش های والای انسان نگذاشت که از پا در آییم پیر شدیم و درهم شکستیم اما زانو نزدیم وسر تسلیم فرود نیاوردیم تاریک ترین لحظات شوربختی و نومیدی را گذراندیم اما به ابلیس آری نگفتیم چرا که ما برای خود چیزی نمی خواستیم به دوباره دیدن آفتاب امیدی نداشتیم آفتاب از درون به جان ما می تابید گرم این غرور بودیم که اگر در تنهایی و یاس می میریم باری بار امانت که نزد ماست و نمی باید بر خاک راه افکنده شود را به خاک نمی اندازیم دیروز چنین بود وامروز نیز چنین خواهد بود نه جهان به آخر رسیده است و نه قرار است که سلطنت جابرانه ابلیس برای ابد بر پهنه زمین مستقر بماند.
الف - بامداد
ما به دنبال چه نوع صلحی هستیم؟ من راجع به صلحی حقیقی صحبت میکنم، صلحی که زمین را مکان ارزشمندی برای زیستن میسازد. نه فقط برای زمان ما، بلکه برای همهٔ زمانها. مشکلات ما را انسانها ساختهاند، پس توسط انسانها نیز باید حل شوند. به عنوان آخرین سخن باید بگویم که کمترین پیوند ما این است که روی یک سیاره زندگی میکنیم، از یک هوا نفس میکشیم، نگران آیندهٔ کودکانمان هستیم و همه روزی خواهیم مرد
کندی
به راستی معنای هستی چیست ؟ آیا به راستی مرگ جزئی از زندگی است ؟ این همه نابرابری و بی عدالتی برای اثبات چه چیزی است ؟ این ها شاید سوالاتی است که ما برای هر کدام آن توجیهی خلق می کنیم و امید به عدالتی داریم که خداوند در پایان به ما وعده داده معمای زندگی شاید در عین پیچیده بودن ساده باشد این که آفرینش انسان با رنج عجین شده ولی سرآمد و انتهای آن عروج از این جهان فانی و رسیدن به معبود و تقرب به آن است اگر چنین باشد پس زیستن و مبارزه کردن چه معنایی پیدا می کند ؟ آیا انبیا الهی توانسته اند پاسخ این مجهولات را برای بشر امروزی حل کنند ؟ بشری که در این دنیای مدرن و بی رحم در عین رنج بردن به سمت سراشیبی و زوال می رود بشری که در انتظار یک منجی است منجی که در کتب آسمانی همه ادیان وعده داده شده , یعنی به راستی جایگاه واقعی انسان جایی دیگر است ؟ این منجی چه قدر طول می کشد تا همه جارا پر از عدل و داد کند ؟
همه چیز فانی است در این جهان هرچیزی آغازی دارد و پایانی ولی چیزی هست بر خلاف همه چیز که ابدی است چیزی که انتهایی ندارد و آن عشق و عشق ورزیدن است چیزی که می خواهم هنوز به آن اعتقاد داشته باشم نمی دانم چه طور در ذهنم آن را ترسیم کنم شاید به شکل یک نور است نوری در دل تاریکیها و ظلمتها که می تابد و وجودت را از هرم گرمایش جان تازه ای می بخشد فکر می کنم نرم نرمک دارم به آن نقطه می رسم شاید مانند یک غزال گمشده در یک جنگل انبوه که در حال یافتن مادرش است چیزی ورای دوست داشتن ... این چند سطر را تقدیم کسی می کنم که به من مهربانی را آموخت .
مردمان اين جهان همگی کسانی هستند که از زمان حال بيزارند, از گذشته به نيکی ياد ميکنند, بهترين دوران زندگی خود را دوران کودکی ميدانند و هميشه منتظرند تا کسی در آينده بيايد و آنها را نجات دهد و من اين هشدار را به شما ميدهم که هيچ نجات دهنده بيرونی وجود ندارد , اگر ميخواهيد به آنجا که من رسيده ام برسيد, بايد به درون سفر کنيد.
بودا
من با خودم فکر می کنم : احتمالا خداوندی وجود ندارد !
... آدم وقتی می میره چه چیزی از دست می ده که آدمهای زنده هنوز اون رو از دست نداده اند ؟
تکه ای از روی ماه خداوند را ببوس – مصطفی مستور
امروز بعد از مدتها به درخت کاج جلوی خانه نگاهی انداختم و دیدم چه قدر رشد کرده چند سال پیش نهالی بیش نبود حتی درختها هم رکود را دوست ندارند و می خواهند رشد کنند مثل من مثل همه آدمها نمی خواهم درجا بزنم فرصت ها بیشتر ازآنکه فکر کنی کوتاه است می خواهم زندگی را دوست داشته باشم ...