باز کن پنجره را
و به مهتاب بگو
صفحه ذهن کبوتر آ بی است
خواب گل مهتا بی است
ای نهایت در تو
ابدیت در تو
ای همیشه با من
تا همیشه بودن
باز کن چشمت را
تا که گل باز شود
قصه زندگی آغاز شود
تا که ا زپنجره چشمانت
عشق آغاز شود
تا دلم باز شود
این کلمات زیبا هستند ولی از آن زیباتر زمانی است که حس می کنم برای کسی باز گو می کنم که معنای دوست داشتن و عشق ورزیدن را می داند و من از حضورش از بودنش از یادش خوشحال تر می شوم زیباتر می شوم والاتر می شوم نمی دانم شاعر این ترانه هنگام سرودن و خلق آن چه شور و حالی داشته ولی نیک می دانم که با یاد او و با بودن او در کنارم دیگر یاس درمن جایی ندارد .
من به هيئت «ما» زاده شدم
به هيئت پرشکوه انسان
تا در بهار گياه به تماشای رنگينکمان پروانه بنشينم
غرور کوه را دريابم و هيبت دريا را بشنوم
تا شريطه خود را بشناسم و جهان را به قدر همت و فرصت خويش معنا دهم
که کارستانی ازاين دست
از توان درخت و پرنده و صخره و آبشار
بيرون است.
انسان زاده شدن تجسّد ِ وظيفه بود:
توان دوست داشتن و دوست داشتهشدن
توان شنفتن
توان ديدن و گفتن
توان اندهگين و شادمانشدن
توان خنديدن به وسعتِ دل، توان گريستن از سويدای جان
توان گردن به غرور برافراشتن در ارتفاعِ شکوهناک فروتنی
توان جليل به دوش بردنِ بار امانت
و توان غمناک تحمل تنهايی
تنهايی
تنهايی
تنهايی عريان.
انسان
دشواری وظيفه است
الف - بامداد
فکر می کنم زمان و مکان را گم کرده ام رویدادهای روزانه جامعه را که همه خواسته و ناخواسته درگیرش می شویم شاید برایم اهمیتی نداشته باشد ولی بعضی چیزها هست که برایم هیچگاه کهنه شدنی و ملال آور نیست برخی کلمه ها و برخی نام ها و برخی شعرها که بازگو کردنشان آیینه تمام نمای امروز جامعه ماست و به همین علت من این گفتارها و اشعار را دوست می دارم .
دیگر نمی دانم که آیا زندگی می کنم یا فقط به خاطر می آورم اگر چنان دوست میداشتم که خودم را به تمامی نثار آن دوستی می کردم سر انجام به خودم می رسیدم زیرا عشق انسان را به خود می ر ساند ...
آلبر کامو
نجات من به دست توست
از این محبس نجاتم ده
سکوتم بدتر از مرگ است
برویانم حیاتم ده
نقاب از چهره ام بردار
به آیینه نشانم ده
سکوتم بدتر از مرگ است
بمیرانم زبانم ده
بیا و جامه عصیان
بپوشان بر صدای من
که تنها سهم من این است
هراس بی صدا مردن
مرا از وحشت وتردید
رها کن تا رها باشم
هوای صبح بیداری
شهادت را صدا باشم
همیشه در مصاف مرگ
نقاب از چهره می افتد
چه در میدان چه در بستر
پس از بیماری ممتد
بیا و جامه عصیان
بپوشان بر صدای من
که تنها سهم من این است
هراس بی صدا مردن
مرا از وحشت و تردید
رها کن تا رها باشم
هوای صبح بیداری
شهادت را صدا باشم
نقاب از چهره ام بردار
به آیینه نشانم ده
سکوتم بدتر از مرگ است
بمیرانم زبانم ده
این ترانه به یاد آوردم به یاد کسی که همواره به یادش هستم ...
که ایم و کجاییم ؟
چه می گوییم و در چه کاریم ؟
پاسخی کو ؟
به انتظار پاسخی
عصب می کشیم
و به لطمه پژواکی
کوه وار
درهم می شکنیم
الف - بامداد
یه آقایی تصمیم گرفت تمام استعدادش رو برای ساختن مملکت صرف کنه منتهی چون استعداد نداشت مملکت خراب شد.
کوتوله ها و درازها- ابراهیم نبوی
این فرهنگ عاشورا نیست ...
می خواهم فصل تازه ای از زندگی را آغاز کنم زندگی که خودم دوست دارم می خواهم به همه چیز و همه جا پشت پا بزنم تنها یکی است که با او یک امید در من در حال جوانه زدن است آری ما در پیاله عکس رخ یار دیده ایم ...
در جنگلهای بارانی آمریکای جنوبی قبیله ای به نام دسانا وجود دارد که افرادش دنیا را انرژی ثابتی می پندارند که میان همه مخلوقات جاری است بنابراین هر تولدی باید مرگی را به همراه داشته باشد و هر مرگی تولدی در پی دارد . این گونه انرژی دنیا دست نخورده باقی می ماند . مردم این قبیله معتقدند که وقتی برای تامین غذا به شکار می روند هر حیوانی را که می کشند حفره ای در چاه ارواح ایجاد می شود که ارواح شکارچیان پس از مرگشان آن حفره ها را پر می کنند .