کوه با نخستین سنگ آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندان ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد من با نخستین نگاه تو آغاز شده ام – الف بامداد
ذهن های خسته / آینده های مبهم / نگاه های مات و متحیر / هدفهای گمشده / دعواهای سیاسی / تصادفهای جاده ای / کمدی انتخابات / تحریم های بین المللی / شورای امنیت / آلودگی هوای تهران تا مرز هشدار/ طرح های نیمه تمام / پروژه های خوابیده / شرکتهای هرمی و اخاذی از جوانان / سمفونی تکراری گرانی و تورم/ مرگ خاموش هنرمندان / رجزخوانی های آقای رئیس جمهور/
زندگی جریان دارد ...
چون مخالفت کردن ممنوع بود رئیس فکر می کرد همه مردم موافق او هستند
کوتوله ها و درازها – ابراهیم نبوی
بیچاره آنهایی که هیچ رازی ندارند ...
عشق تو حقن ولی دنیا پر ناحقن
از همه کس بدت دیده ام از هیچکس خوشی ندیده ام
حالا نوبت تون حالا تا وقتیته با من بجنگ تا قوتته
حالا یالا برو زودباش ناصریا ...
روانش شاد...
تنها می خواهم به زندگی باز گردم فقط همین ...
مریم ( س ) آنگاه که او را درد زاییدن فرا رسید زیر شاخ درخت خرمایی رفت و از شدت حزن اندوه با خود گفت : ای کاش از این پیش مرده بودم و از صفحه عالم به کلی نامم فراموش شده بود از زیر آن درخت فرزندش عیسی یا روح القدس او را گفت : که غمگین مباش که خدای مهربان از زیر قدم تو چشمه آبی جاری کرد . ندا آمد : ای مریم شاخ درخت را حرکت ده تا از آن برای تو رطب تازه فرو ریزد پس از این رطب تناول کن و از این چشمه آب بیاشام و چشم خود به عیسی روشن دار هرکس از جنس بشر را که ببینی به او بگو که من برای خدا نذر روزه سکوت کرده ام و با هیچکس امروز سخن نخواهم گفت . آنگاه قوم مریم که به جانب او آمدند که از این مکانش همراه ببرند گفتند : ای مریم عجب کار منکر و شگفت آور کردی ! ای مریم خواهر هارون تو را نه پدری نا صالح بود و نه مادری بد کار . مریم به اشاره حوال طفل کرد آنها گفتند : چگونه با طفل گهواره سخن گوییم ؟ آن طفل گفت : همانا من بنده خاص خدایم که مرا کتاب آسمانی و شرف نبوت عطا فرمود . و مرا هر کجا باشم برای جهانیان مایه برکت و رحمت گردانید و تا زنده ام به عبادت نماز زکات سفارش کرد و به نیکی با مادر توصیه نمود و مرا ستمکار و شقی نگردانید ...
میلاد پیامبر صلح و دوستی عیسی ( ع ) مبارک باد
خیلی وقتها به مرگ فکر می کنم نه اینکه فکرم سیاه و ناامیدانه باشد مدتهاست که که آن را به عنوان جزئی از زندگی پذیرفته ام یعنی باید پذیرفت و جز این چاره ای نیست هنوزدر ذهنم ناشناخته ها و چراهای زیادی از نظام هستی باقی است این چراها برای خیلی ها هست ولی من سرپوش گذاشته بر تمام این علامت سوال ها. زندگی را مثل خط ممتد فرض می کنم که مرگ هم جزئی از آن است این خط تا ابد ادامه می یابد خطی که بازگشتی ندارد ...
وقتی بیشتر تعمق کنی و ببینی در میان میلیاردها کهکشان عالم چه ذره ای هستی شاید آن وقت است که حس کنی عالم فانی ما ارزش این همه اندوه را ندارد به راستی اگر تمام روز سر در گریبان فروبری به زمین و زمان لعن و نفرین بفرستی برای چه کسی اهمیت دارد ؟ وقتی هرروز با هربار بیدار شدن این حس را نداشته باشی که برای یک روز دیگر یک فرصت زندگی دیگر به تو داده شده وقتی نخواهی و نتوانی از چیزهای کوچک و ابتدایی زندگی لذت ببری وقتی با دیدن کودک بازیگوش توپ به دست شاد نشوی وقتی باریدن باران را ببینی و به یاد شیطنت و لذت کودکی نروی و برای لحظاتی هم که شده زیر قطرات آن بایستی باری چه کسی اهمیت دارد ؟ شاید باید جور دیگری اندیشید ...