تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

خدایا ! از تو به نام بسم الله الرحمن الرحیم می خوانم

ای که قدرت و بخشندگی داری

ای که زنده ای و یابنده ای

ای زنده ای که جز تو معبودی نیست

ای خدا !

ای کسی که نمی دانی چست و چگونه هست و کجاست و کدام سو است جز او

ای صاحب ملک و ملکوت

ای صاحب بزرگی و اقتدار

ای سلطان ای پاک از هر عیب

ای سلامت بخش ای ایمنی بخش ای نگهبان

ای عزیز ای با جبروت ای  بزرگ آفریننده ای پدید آورنده

ای صورت بخش ای سود رساننده ای با تدبیر

 

از تو یاری می جویم ...

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم آذر 1385ساعت 22:12  توسط امیر  | 

 

 

تنهایی ام را با تو قسمت می کنم سهم کمی نیست ...

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و هفتم آذر 1385ساعت 9:41  توسط امیر  | 

 

سرنوشت دامنگیر می شود

از آن راه گریزی متصور نیست ...

                                    اودن

2 نوشته شده در  سه شنبه بیست و یکم آذر 1385ساعت 11:11  توسط امیر  | 

 

می پرسم آیا به تناسخ اعتقاد دارید؟

 شاید

به چه شکلی باز می گردید؟

اگر حق انتخابی در کار باشد

شاید به شکل یک غزال

غزال؟

بله غزال زیبا و تند پاست …

 

                    سه شنبه ها با موری /  میچ البوم

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه هجدهم آذر 1385ساعت 20:37  توسط امیر  | 

 

دیشب به سیل اشک ره خواب می زدم

نقشی به یاد خط تو بر آب می زدم

ابروی یار در نظر و خرقه سوخته

جامی به یاد گوشه محراب می زدم

 

2 نوشته شده در  سه شنبه چهاردهم آذر 1385ساعت 10:13  توسط امیر  | 

 

می خوام یه قصه براتون بگم می دونم بد موقعی برای قصه گفتنه ولی چاره ای نیست یکی بود یکی نبود یه شهری بود خوش قد و بالا آدمهایی داشت محکم و قرص اونا داشتن جشن می گرفتن جشن غیرت همه تو اوج شادی بودن یکهو یه غول حمله کرد به این جشن غوله گشنه زمین بود و می خواست کلی از این شهر رو ببلعه همه نگران شدند حرف افتاد با این غول کی می تونه بجنگه؟ بعضی گفتن ما خمار این جشنیم بهتره بذاریم غوله مشغول خوردن بشه تا اقلا چند روز دیگه خوش باشیم ولی پیر و مراد جمع گفت : باید تازه نفس ها برن به جنگ غول قرعه به نام جوون ها افتاد و اونی که دوره کرکریشون رفتند به جنگ غول ...

 

آژانس شیشه ای

 

قصه آشنایی است قصه ای  که زیاد هم قدیمی نیست این روزها را عده ای هفته ای نامگذاری کرده اند به عنوان هفته بسیج شاید خیلی ها با این کلمه خاطره خوبی نداشته باشند نمی دانم ولی دردل هزاران بار به سیاست لعنت می فرستم که از زیباترین کلمات منفورترین کلمات را می سازد قصد موعظه کردن ندارم چون خودم مانند خیلی از هم نسلان خودم بیشترین لطمه را از این سیاست و این حکومت دیده ام ولی فقط می خواهم بگویم زمانی بود که این کلمه زیبا بود این کلمه گویای خیلی چیزها بود برای آنهایی که زندگی و جوانی خود را گذاشتند برای چیزی به نام وطن آنهایی که رفتند و هیچگاه باز نگشتند ...

 

2 نوشته شده در  شنبه یازدهم آذر 1385ساعت 23:56  توسط امیر  | 

مرگ قو

 

شنیدم که چون قوی زیبا بمیرد

فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشنیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند امشب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی برآنند کاین مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آنجا بمیرد

شب مرگ از بیم آنجا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد

 

                       مهدی حمیدی شیرازی         

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه هشتم آذر 1385ساعت 20:50  توسط امیر  | 

ترانه ها می گریند

 

در خلوت روشن با تو گریسته ام

برای خاطر زنده گان

و در گورستان تاریک با تو خوانده ام

زیباترین سرودها را

زیرا مردگان این سال

عاشق ترین زنده گان بوده اند

                           

                                 الف – بامداد

 

 بابک بیات درگذشت حس می کنم ترانه ها در حال گریستن هستند...

 

 

 

2 نوشته شده در  یکشنبه پنجم آذر 1385ساعت 22:34  توسط امیر  | 

 

او آمد

با واژه هایی همه از جنس بلور

آمد تا به گلدانهایمان آب دهد

آمد تا سر هر پنجره ای شعری بخواند

آمد و ماند وهیچوقت نرفت

و چه میهمانی از او عزیزتر در ضیافت پاییز همیشه گی مان

خوش به حال برگهای پانزدهمین روز مهر

خوش به حال گلدانها وبادبادکها...

 

از وبلاگ سهراب سپهری

2 نوشته شده در  شنبه چهارم آذر 1385ساعت 22:27  توسط امیر  | 

 

گذشته

چه هیولای سرتقی است

که برگردیم و به صورتش نگاه کنیم...

2 نوشته شده در  جمعه سوم آذر 1385ساعت 14:17  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران