دوشنبه پرواز دارم شاید تا مدتی دسترسی به اینترنت نداشته باشم اگر عمری باقی ماند و موقعیتی پیش آمد دوباره به روز خواهم کرد دراینجا از همه دوستانی که در این مدت به من لطف بسیار داشتند تشکر می کنم و آرزوی سربلندی برای همه آنها دارم حس می کنم کم کم چیزهای جدیدی دارم از زندگی می فهمم و به مفهموم تازه ای از آن می رسم نمی دانم شاید هم این سفر واقعا برایم لازم بود هیچگاه فراموشتان نخواهم کرد ممنون همه شما هستم و نیازمند دعای خیرتان که بدرقه راهم کنید یا حق ...
ای پرنده مهاجر ای مسافر
ای مسافر من ای رفته به معراج
تو به اندازه قدرت پریدن
تو به اندازه دل بریدن از خاک
عزیزی ...
هنوز هم بهانه هایی برای زنده بودن هست بهانه هایی هرچند کوچک ...
زندگی همچنان جریان دارد
باید قوی باشم
باید قوی باشم
باید قوی باشم
هرگز نپرس عاشق هستی یا نه ... زیرا اگر بودی ... دیگر نیازی به پرسیدن نداشتی
اگر تنها یک تن را دوست بداری کافیست تا تمامی عالم را دوست بداری ...
از وبلاگ دوست گرامی ام چای تلخ که به دلیل مشکلاتی که خودش می گوید مدتی مجبور به سکوت و ننوشتن است امیدوارم دوباره هرچه زودتر اورا در جمع وبلاگستان ببینم شعرزیبای زیر از استاد احمدی است که وی در پست آخرش به خود اختصاص داده :
چه قدر تاخیردارد
وقتی که چای گرم می شود
و تو
چای سرد را تعارف می کنی
دوسه ماه دیگر این اطلسی
که تو کاشته ای
گل می دهد
من به ساعت نگاه می کنم
تو می میری
شمع روشن را به اتاق آوردند
اطلسی گل داده است
قطار در سپیده دم
کنار اطلسی منتظر تو
در باد ایستاده است
گل اطلسی بر سینه تو بود
وقتی تورا
برای دفن می بردند
هنگامی که تو مرده بودی
آدم به گل خفته بود
هنگامی که تو مرده بودی
یاران به عشق و عطر
مانده بودند
همه مارا دعوت کردند
تا در آن عکس یادگاری باشیم
عکاس سراغ تورا گرفت
من بودم
تو نبودی
تومرده بودی
عکاس از همه ما بدون تو
عکس یادگاری گرفت
عکس را چاپ کردند
آوردند
درهمه عکس فقط یک شاخه اطلسی
و دو دست
از جوانی تو
در شهرستان
دیده می شد
ما همه در عکس سیاه بودیم
احمد رضا احمدی
دیریست گالیا!
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان!
دیگر ز من ترانه شوریدگی مخواه !
دیریست گالیا! به ره افتاد کاروان
عشق من و تو؟ ... آه !
این هم حکایتی است
اما دراین زمانه که درمانده هرکسی
از بهر نان شب
دیگر برای عشق و حکایت مجال نیست
اینجا به خاک خفته هزار آرزوی پاک
اینجا به باد رفته هزار آرزوی جوان
دست هزار کودک شیرین بی گناه
چشم هزار دختر بیمار ناتوان ...
دیریست گالیا !
هنگام بوسه وغزل عاشقانه نیست
هرچیز رنگ آتش وخون دارد این زمان
هنگام رهایی لبها و دستهاست
عصیان زندگی است
در روی من مخند !
شیرینی نگاه تو بر من حرام باد!
بر من حرام باد از این پس شراب و عشق !
بر من حرام باد تپشهای قلب شاد!
یاران من به بند :
در دخمه های تیره و نمناک باغشاه
در عزلت تب آور تبعیدگاه خارک
در هر کنار گوشه این دوزخ سیاه
زود است گالیا !
در گوش من فسانه دلدادگی مخوان !
اکنون زمن ترانه شوریدگی مخواه !
زود است گالیا ! نرسیده است کاروان …
روزی که بازوان بلورین صبحدم
برداشت تیغ و پرده تاریک شب شکافت
روزی که آفتاب
از هر دریچه تافت
روزی که گونه و لب یاران همنبرد
رنگ نشاط و خنده گمگشته باز یافت
من نیز باز خواهم گردید آن زمان
سوی غزل ها و ترانه ها و بوسه ها
سوی بهارهای دل انگیز گل افشان
سوی تو عشق من !
هوشنگ ابتهاج ( ه . الف . سایه )