تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

 

زندگی من به نظرم همانقدر غیر طبیعی نامعلوم و باور نکردنی است که نقش روی قلمدانی که با آن مشغول نوشتن هستم گویا یک نفر نقاش مجنون وسواسی روی جلد این قلمدان را کشیده اغلب به این نقش نگاه می کنم مثل این است که به نظرم آشنا می آید شاید برای همین نقش است ... شاید همین نقش مرا وادار به نوشتم می کند ...

 

بوف کور- صادق هدایت

 

صحبت کردن درمورد برخی آدمهای بزرگ شاید ساده نباشد هدایت یکی از آنهاست شاید در نوشته هایش است که می توان نوع نگرش وی به زندگی را دید به نظرم آدمهایی مثل هدایت همیشه از زمانه خود جلوتر هستند و همین رنج فهمیدن زمانه است که بعضی وقتها آنها را وادار کاری می کند که انتظارش را نداری  می گویند او در زندگی اجتماعی فرد بسیار شادابی بوده و حتی روز قبل از خودکشی تا می توانسته با حرفهایش دیگران را خندانده ... نمی دانم به نظرم شاید وی به نقطه ای رسید که احساس کرد دیگر تمام شد و این تمام شدنش را به سیاه ترین شکل ممکن به همه نشان داد به نظرم هر انسانی مختار است راه خود را انتخاب کند و پایان این راه را هرچه که باشد خودش انتخاب می کند ولی فکر می کنم یک مسیر وجود دارد که با وجود داشتن یک جاده ناهموار و پرپیچ و خم  بازهم ارزش آن را دارد که این مسیر را  انتخاب کنی و نام این مسیر زندگی است ...  

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و هشتم خرداد 1385ساعت 10:31  توسط امیر  | 

 

برای مرد بودن چه قدر باید هزینه پرداخت ؟ برای استوار ماندن و ایستادگی در برابر سیلی های که زندگی می زند من می دانم تو جواب آن را خوب می دانی تو دانای کل هستی تو حکیمی تو قادری  تو بلند مرتبه تر از همه ای  من این را خوب می فهمم ما همواره یاد گرفته ایم که بگوییم که در پس هر رنجی حکمتی نهفته است ولی این حکمت گاهی جان را به لب می رساند تو می دانی من انسانم کوه  نیستم  می دانی با هر تلنگری درهم می شکنم آیا همه این رنجها به خاطر جهل من است؟ به خاطر این است که از اسرار ازل بی خبرم؟ پس به من بگو راه را به من نشان بده اگر بیراهه دارم می روم من خسته ام خیلی خسته این را می دانی ؟ چه می گویم ! معلوم است که می دانی مگر نه اینکه خود گفته ای از رگ گردن به ما نزدیکتری آیا دارم شکوه می کنم ؟ مگر شکوه کردن گناه است؟ نمی دانم فقط می دانم ظرف من در حال لبریز شدن است مرا بیش از این در انتظار مگذار چرا که به صفت رحیم بودن و مهربانی تو بیش از سایر صفات ایمان دارم .

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم خرداد 1385ساعت 0:23  توسط امیر  | 

 

امید زنجیری است که انسان را به زندگی وصل می کند...

 

به یاد ندارم عبارت را کجا خواندم در وبلاگ بود؟ تکه ای ازیک نوشته بود؟ ولی هرچه بود به دلم نشست...

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم خرداد 1385ساعت 2:4  توسط امیر  | 

دوست نداشتم این وبلاگ به جای قرار دادن نوشته های گاه و بی گاهم و برخی از مطالب ادبی که دوست می دارم به بحث و جدل با شخصی تبدیل شود که نمی دانم کیست؟ اما چون آقا یا خانم ( حتی جنسیت خود را مشخص نکرده) به جای انتقاد کردن سازنده طوری با غرض حرف می زند که انگار با من پدر کشتگی دارد صلاح دیدم جوابی به وی داده باشم :

1. آقا یا خانم ایکس که از خودت هیچ آدرس و پست الکترونیکی به جای نگذاشته ای و حتی جنسیت خودت را مشخص نکرده ای آن وقت انتظار داری من چگونه جواب تو را بدهم؟( هرچند لحن حرف زدنت انقدر مشمئزکننده است که من خودم را در حدی نمی بینم که با تو هم کلام بشوم)

پس به جای اینکه دیگران را به پایین بودن سطح معلومات متهم کنی پیشنهاد می کنم اول خودت نحوه حرف زدن وانتقاد کردن صحیح را یاد بگیری
2. در خصوص حذف کردن اولین پیغامت من نمی دانستم چگونه باید پاسخ تو را بدهم در نتیجه بهتر دیدم پیغامت را حذف کنم و دلیل مهمتر از آن اینکه پیامت به مانند یک وصله ناجور در میان دوستان عزیزی که همیشه به من لطف دارند خودنمایی می کرد و در نتیجه آن را حذف کردم

3. و اما در مورد نامه چاپلین : من آن نامه را از از یک سایت معتبر سینمایی گرفته ام و اگر هم به ادعای تو ان نامه جعلی باشد گناهش به گردن همانها خواهد بود من فقط از آنها نقل قول نوشتم و بس…

آدرس سایت را می نویسم تا دیگر خدای نکرده بدهکاری به شما نداشته باشیم :

 http://ketabkhaneh.i8.com/dastan/CHARLI.HTM

2 نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم خرداد 1385ساعت 18:46  توسط امیر  | 

 

قصه ها با تو گفتم اما قصه خود را هرگز نگفتم این داستانی شنیدنی است : داستان آن دلقک گرسنه ای که در پست ترین محلات لندن آواز می خواند و صدقه جمع می کرد این داستان من است من طعم گرسنگی را چشیده ام من طعم بی خانمانی را چشیده ام و از اینها بیشتر من رنج آن دلقک دوره گرد را که اقیانوسی از غرور در دلش موج می زد اما سکه صدقه رهگذر خودخواهی آن را می خشکاند احساس کرده ام با این همه من زنده ام واز زندگان پیش از آنکه بمیرند نباید حرفی زد داستان من به کار تو نمی آید از تو حرف بزنیم به دنبال تو نام من است : چاپلین با همین نام چهل سال بیشتر مردم روی زمین را خنداندم و بیشتر از آنچه آنان خندیدند خود گریستم ...

 

بخشی از نامه چارلی چاپلین به دخترش

 

 

2 نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم خرداد 1385ساعت 11:21  توسط امیر  | 

 

از وبلاگ میرزا پیکوفسکی :

 

«...ماهی پیر قصه‌اش را تمام کرد و به دوازده هزار بچه و نوه‌اش گفت: دیگر وقت خواب است بچه‌ها، بروید بخوابید».
بچه‌ها و نوه‌ها گفتند: مادربزرگ! نگفتی آن ماهی ریزه چطور شد؟
ماهی پیر گفت: آن هم بماند برای فردا شب. حالا وقت خواب است، شب به خیر!
یازده هزار و نهصد و نود و نه ماهی کوچولو شب‌به‌خیر گفتند و رفتند خوابیدند. مادربزرگ هم خوابش برد، اما ماهی سرخ کوچولویی هر چقدر کرد، خوابش نبرد. شب تا صبح همه‌اش در فکر دریا بود...»
67 سال با صمد بهرنگی و جای خالی‌اش در ادبیات کودکان ایران،

 

 

2 نوشته شده در  شنبه سیزدهم خرداد 1385ساعت 10:9  توسط امیر  | 

 

 

پيش از آنكه واپسين نفس را برآرم
پيش از آنكه پرده فروافتد
پيش از پژمردن آخرين گل
برآنم كه زندگی كنم
عشق بورزم
برآنم كه باشم، در اين جهان ظلمانی
در اين روزگار سرشار از فجايع
در اين دنيای پر از كينه
نزد كسانی كه نيازمند من‌اند
كسانی كه ستايش انگيزند
تا دريابم، شگفتی كنم،
بازشناسم، كه‌ام؟
كه می‌توانم باشم؟
كه می‌خواهم باشم؟
تا روزها بی‌ثمر نماند
ساعت‌ها جان يابد
لحظه‌ها گرانبار شود،
هنگامی كه می‌خندم،
هنگامی كه می‌گريم
هنگامی كه لب فرو می‌بندم.
در سفرم به سوی تو
به سوی خودم
كه راهی است ناشناخته،
پُرخار، ناهموار.
راهی كه باری در آن گام می‌گذارم
كه قدم نهاده‌ام و سر بازگشت ندارم
بی‌آنكه ديده باشم شكوفايی گل‌ها را
بی‌آنكه شنيده باشم خروش رودها را
بی‌آنكه به شگفت در‌آيم از زيبايی حيات
اكنون مرگ می‌تواند فراز آيد
اكنون می‌توانم به راه افتم
اكنون می‌توانم بگويم كه زندگی كرده‌ام

 

                                مارگوت بیکل

 

2 نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1385ساعت 15:5  توسط امیر  | 

 

مرا لحظه ای تنها مگذار

مرا از زره نوازشت روئین تن کن

من به ظلمت گردن نمی نهم

جهان را همه در پیراهن کوچک روشن ات خلاصه کرده ام

و دیگر به جانب آنان

باز نمی گردم ...

                                            

                                 الف -  بامداد

 

2 نوشته شده در  شنبه ششم خرداد 1385ساعت 12:33  توسط امیر  | 

خدایا!

ای که قدرت و بخشندگی داری

ای که زنده ای و یابنده ای

 ای زنده ای که جز تو معبودی نیست

ای کسی که نمی دانی چیست و چگونه هست و کجاست و کدام سو است جز او

ای صاحب ملک و ملکوت

ای صاحب بزرگی و اقتدار

ای سلطان ای پاک از هر عیب

ای سلامت بخش ای ایمنی بخش ای نگهبان

ای عزیز ای با جبروت ای بزرگ ای آفریننده ای پدید آورنده

ای صورت بخش ای سود رساننده ای با تدبیر

 

دلم برایت تنگ شده ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه چهارم خرداد 1385ساعت 14:50  توسط امیر  | 

شیطان وحشت کرد اما تصمیم گرفت خاموش بماند نباید نشان می داد که او هم ترسیده است آن مرد رو به خدا کفر می گفت و کردار خویش را توجیه می کرد اما پس از دوسال این نخستین بار بود که می شنید مرد رو به خدا سخن می گوید این نشانه بدی بود...

 

شیطان و دوشیزه پریم – پائولو کوئیلو

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوم خرداد 1385ساعت 13:58  توسط امیر  | 

روزهای انتظار روزهای آخر روزهایی که دوست داری هرچه  سریعتر بگذرند تا بیش از این حسرت گذشته را نخوری ... هر کجا بروی  و هر کاری انجام دهی برای چه کسی اهمیت دارد؟ نهایتش می فهمند یک وبلاگ نویس دیگر به روز نمی کند مثل خیلی از وبلاگها که دیگر نمی نویسند و برای کسی اهمیتی ندارد که چرا فلانی نمی نویسد اصلا زنده است یا مرده؟ آیا واقعا زمان آن رسیده که با به روز نکردن یک وبلاگ بفهمیم فلانی دیگر در این دنیا نیست؟؟ اینها برای چه می گویم؟ برای چه کسی حرف می زنم؟ برای مخاطبی که حتی نمی دانم کیست؟ نه! نمی خواهم این گونه باشد با خودم عهد کرده ام اگر به جایی رسیدم به هم نوعان خودم بیشتر از این ها کمک کنم به درد دلشان گوش کنم با آنها بخندم با آنها گریه کنم و با آنها شاد باشم و آرزو می کنم روزی همه مانند اعضای یکدیگر باشند

2 نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1385ساعت 14:31  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران