تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

راه خود را بپوی نان خود را بخور با لذت

و بنوش باده ات را با دلی شاد

که پیشاپیش کردارت پذیرفته است نزد خداوند

بگذار ردایت هماره سپید باشد

و موهایت را بی روغن مگذار

شادان بزی با همسر دلبندت

تمامی روزهای زندگی بیهوده ات را

که خداوند در زیر خورشید به تو بخشیده است

تمامی روزهای زندگی بیهوده ات را

چون این سهم تو از زندگی است

و در تلاشت برای تلاش در زیر خورشید بزی

به راه قلبت گام بردار

و به نظرگاه دیدگانت

اما بدان برای این همه

خداوند تو را داوری خواهد کرد

 

نام شاعر این شعر را نمی دانم ولی فکر می کنم که باید همین گونه زندگی کرد آرام در سایه خیال..
2 نوشته شده در  جمعه بیست و نهم اردیبهشت 1385ساعت 15:45  توسط امیر  | 

 

اگر زندگی کنی خداوند با تو خواهد زیست...

                                     

                                  ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد- پائولو کوئیلو

 

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و هفتم اردیبهشت 1385ساعت 12:54  توسط امیر  | 

برای خواندن نمی خوانم

نه برای خواندن است که می خوانم

و نه برای عرضه صدایم

نه !

من آن شعر را

با آواز می خوانم

که گیتار پراحساس من

می سراید

چرا که این گیتار قلبی زمینی دارد

و پرنده وار

پرواز کنان در گذر است

و چون آب مقدس

دلاوران و شهیدان را

به مهر و مهربانی تعمید می دهد

پس ترانه من آن چنان که (( ویولتا)) می گفت

هدفی یافته است

آری گیتار من

کارگر است

که از بهار می درخشد و عطر می پراکند

گیتار من دولتمندان جنایتکار را

به کار نمی آید

که آزمند زر و زورند

گیتار من

به کار مردم زحمت کش می آید

 تا با سرودشان

آینده شکوفا شود

چرا که ترانه آن زمانی معنا می یابد

که قلبش نیرومندانه در تپش باشد

و انسانی آن ترانه را بسراید

که سرود خوانان شهادت را پذیرا شود

شعر من در مدح هیچکس نیست

و نمی سرایم تا بیگانه ای بگرید

من برای بخش کوچک و دوردست سرزمینم می سرایم

که ژرفایش را پایانی نیست

شعر من آغاز و پایان همه چیز است

شعری سرشلر از شجاعت

شعری همیشه زنده و پویا

        

                   ویکتور خارا

 

ترانه ایست از شاعر آهنگساز بزرگ شیلیایی (( ویکتور خارا)) کسی که در راه آزادی برای سرزمینش جان باخت او شاعری مردمی بود که آوای گیتارش لرزه براندام دولتمردان جنایتکار می انداخت حس می کنم کلامش چه قدر به من و سرزمین من نزدیک است...

 

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم اردیبهشت 1385ساعت 10:38  توسط امیر  | 

برخی صحنه ها و سکانسها در فیلمهایی که دیده ام برایم خیلی تاثیر گذار بوده سکانسی در رستگاری در شائوشنگ وجود دارد آنجایی که شخصیت اول فیلم با دوست سیاه پوستش (مورگان فریمن) کنار دیوار زندان با هم حرف می زنند مرد از خودش می گوید از زندگی برباد رفته خودش پشت میله های زندان هفده سال تمام پشت میله ها برای گناهی که هرگز مرتکب نشده مرد به چشمهای دوستش خیره می شود و می گوید حتی اگر بی گناه این مدت را سپری کرده باشد دیگر کافی است و فکر می کند تاوانش پس داده هفده سال رنج هفده سال پشت میله ها ... مرد مصمم است که دیگر به هر قیمتی رهایی یابد چون اگر به گردن خداوند هم دینی داشته دیگر تاوانش را پس داده  و من در آن لحظه چه قدر با مرد همدرد بودم و به زندگی خودم می اندیشیدم به رنجهایی که کشیدم و هیچکس آن را نفهمید حال من هم فکر می کنم که دیگر کافی است! از این پس جور دیگری خواهم زیست جور دیگری فکر خواهم کرد و جور دیگری مرا خواهند دید زیرا من تاوان سنگین این زندگی را داده ام و آن تاوان جوانی من است که فکر می کنم یک طوری آن را گم کرده ام جوانی و خیلی چیزهای گم کرده ام را دوباره جمع خواهم کرد و در ذهنم می ریزم تا از بندی که به دور خود پیچیده ام رهایی یابم

2 نوشته شده در  شنبه بیست و سوم اردیبهشت 1385ساعت 1:0  توسط امیر  | 

این زن را می بینی؟

به سرایت در آمدم برای پاهایم آب نیاوردی

اما این زن از بدو ورود باز نماند از بوسیدن پاهایم

سرم را به روغن مسح نکردی

لیکن او به عطر تدهین کرد پاهای مرا

از این رو به تو می گویم:

گناهان او که بسیار است آمرزیده شد

چرا که بسیار عشق ورزیده

اما او که آمرزش کمتری یافت

کمتر عشق ورزید

 

              انجیل لوقا باب هفتم     

 

 

 

 

 

 

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت 0:31  توسط امیر  | 

فکر می کردم خیلی تنها هستم اما الان بعد از نوشتن پست درباره رفتنم دیدم دوستان زیادی دارم دوستانی که نمی دانم چه طور از آنها تشکر کنم دوستانی که نگران من بودند دنیای زیبایی است این دنیای وبلاگستان در کوچه پس کوچه های شهر وبلاگستان آنهایی را میابی که احساس می کنی همرنگ و همدل تو هستند تو را درک می کنند با شادی تو می خندند و با ناراحتی تو غمگین می شوند و چه قدر زیباست وقتی که فکر کنی دیگر تنها نیستی کسانی هم هستند که شبیه تو اند غمها و دردهایشان مثل توست دوست دارم تا وقتی که اینجا هستم زود به زود  به روز کنم حرفهایی را بگویم که مدتهاست در دلم سنگینی می کند که شاید دیگر نتوانم ناگفته ها را بگویم هرچند می دانم وبلاگ محلی برای آه و ناله کردن نیست اما روزگار وانفسایی است این روزگار... جایی زندگی می کنی که فردا یک چیز تعریف نشده است هر لحظه دلشوره یک اتفاق بد و غیر منتظره را داری نمی دانم شاید ذهنم بیش از حد خراب است اما به اطراف که نگاه می کنی حس می کنی نمی توانی خودت را گول بزنی می دانم آرزوی مسخره ای است ولی گاهی آرزو می کردم در زمان دیگری به دنیا می آمدم زمانی به غیر از حالا  زمانی مثل چند دهه بعد و با قبل شاید چیزهایی که الان آزارت می دهد در آن زمانها نبود شاید می توانستی حداقل با افتخار بگویی که ایرانی هستی با افتخار بگویی که اهل این سرزمین مقدس هستی با فریاد به همه دنیا بگویی که این سرزمین چه تاریخ با شکوهی داشته سرزمین کورش کبیر سرزمین رستم وشاهنامه سرزمین مازیار سرزمین بابک خرمدین سرزمین عشق های لایتناهی... فرهاد  کوه کن حالا کجاست؟ سیاوش که آتش گواهی به بی گناهی اش داد کجاست؟ نوش داروی سهراب کجاست؟ تیر و کمان آرش کمانگیر کجاست که حالا سینه یاوه گویان و دشمنان این سرزمین را بشکافد؟؟؟

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم اردیبهشت 1385ساعت 12:1  توسط امیر  | 

وقتی به پدرم گفتم عاشق شده ام هیچ نگفت. وقتی جزئیات روح مهتاب را برای او شرح دادم هیچ نگفت. وقتی گفتم مهتاب از سوسن دختر عباس آقا هم قشنگتر است گفت: (( مگر عباس آقا دختر دارد؟)) پدرم هیچ وقت عاشق نشد حتی عاشق مادرم نبود اما او را دوست می داشت خیلی دوست می داشت وقتی مادرم خانه عالیه خانم روضه می رفت پدرم مثل گنجشگی که جوجه اش را با گلوله زده باشند بال بال می زد میان اتاق ها قدم می زد و کلافه بود تا مادرم برگردد...

 

 چند روایت معتبر- مصطفی مستور

 

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم اردیبهشت 1385ساعت 0:31  توسط امیر  | 

این روزها فقط منتظرم منتظر اینکه بالاخره رفتنی هستم یا نه  دارم قبل از رفتن همه چیز را دوباره مرور می کنم دارم چیزهایی را که دوستشان دارم در ذهن حک می کنم فکر می کردم دل کندن سخت از اینها باشد اما حالا می بینم آنقدرها هم سخت نیست تعلق خاطر نسبت به جایی که در آن زندگی می کنی با آدمهایش معنا می گیرد کسانی که دوستشان دارم دوستانم پدرم مادرم برادرم که فراموش شدنی نیستند خیابنهای شهرم را با چشم سیر نگاه می کنم مخصوصا جاهایی که برایم خاطره انگیز است به دوستان وبلاگستان فکر می کنم که این مدت برایم بهترین تسکین بودند  من خودم واطراف که همیشه همراهم بود  دختر هزارلبخند که محبت هایش را فراموش نخواهم کرد چای تلخ که با شعرهای زیبایش همیشه خبرم می کرد فانوس خیس که با آمدنش همیشه خوشحالی خاصی به من می داد تاتی که خیلی دوست داشتم اسم واقعی اش را بدانم و این اواخر لطف خاصی به من داشت و خیلی دوستان دیگر که هر کدام با آمدنشان طراوت خاصی به روحم می دادند... آرزوی موفقیت برای همه شان دارم و دوست دارم با دعای خیرشان مرا یاری کنند

2 نوشته شده در  جمعه هشتم اردیبهشت 1385ساعت 23:28  توسط امیر  | 

گفت: می خواهم بروم

گفتم: به کجا؟

گفت: نمی دانم ولی خیلی دور... جایی که مثل اینجا نباشد

گفتم: هر کجا بروی آسمان همین رنگ است

گفت: آسمان را نمی دانم ولی یقین دارم رنگ زمین های دیگر با اینجا فرق دارد

غریبانه نگاهش کردم و دور شدنش را با چشم تعقیب کردم تا جایی که در میان خط جاده وسطح افق گم شد ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه ششم اردیبهشت 1385ساعت 17:49  توسط امیر  | 

 

از آینه بپرس

نام نجات دهنده ات را

آیا زمین که زیر پای تو می لرزد

تنهاتر از تو نیست؟

پیغمبران رسالت ویرانی را

با خود به قرن ما آورده اند

این انفجارهای پیاپی

و ابرهای مسموم

آیا طنین آیه های مقدس هستند؟

ای دوست ای برادر

وقتی به ما رسیدی

تاریخ قتل عام گلها را بنویس

                      

                          فروغ

2 نوشته شده در  یکشنبه سوم اردیبهشت 1385ساعت 11:53  توسط امیر  | 

دیگر می دانند که هرگاه بخواهند مرا ببینند

باید جایی بجویندم که نیستم

و اگر فرصت و صدایی داشته باشند

می توانند با پرتره ام حرف بزنند

                        

                        پابلو نرودا

 

2 نوشته شده در  جمعه یکم اردیبهشت 1385ساعت 15:8  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران