ما می مانیم باور دارم که یاد و خاطره ما برای آیندگان باقی خواهد ماند برای زمانی که دیگر نیستیم و مردمانی در آینده ای دور مارا به یاد می آورند آنها در کتابها می خوانند که چه روزگار غریبی بر این نسل گذشت آنها رنج این مردمان را می خوانند نمی دانم شاید تاریخ هم با شرمندگی سر خود را پایین بیاندازد و آرزو کند که ای کاش این سالها جزئی از او نبود ارزو کند که ای کاش این دوران در بیرون زمان بود من باور دارم که حقیقت روزی آشکار خواهد شد هرچند زمان آن بسیار طولانی باشد مهم نیست که دیگر ما نیستیم چرا که همه ما متعلق به خاک هستیم ولی روح ما ابدی است روح جاودانه است آن روزها سربلند و خندان از بالا به زمین می نگریم و به حقیقتی که دیگرآشکار شده لبخند می زنیم ...
شازده کوچولو گفت : (( بیا با من بازی کن نمی دانی چه قدر دلم گرفته ... ))
روباه گفت : (( نمی توانم باهات بازی کنم هنوز اهلی ام نکرده اند . ))
شازده کوچولو آهی کشید و گفت : (( معذرت می خواهم ))
اما فکری کرد و پرسید : (( اهلی کردن یعنی چه؟ ))
روباه گفت : (( چیزی است که پاک فراموش شده معنی اش ایجاد علاقه کردن است ))
- ایجاد علاقع کردن ؟
روباه گفت : (( معلوم است تو الان واسه من یک پسر بچه ای مثل صد هزار پسر بچه دیگه نه من هیچ احتیاجی به تو دارم و نه تو هیچ احتیاجی به من . من هم برای تو یک روباهم مثل صد هزار روباه دیگه اما اگه تو مرا اهلی کردی هردومان به هم احتیاج پیدا میکنیم تو برای من میان همه موجود عالم یگانه ای می شوی من برای تو.))
شازده کوچولو گفت : (( کم کم دارد دستگیرم می شود یک گلی هست که گمانم مرا اهلی کرده باشد . ))
موسی هفتاد نفر از قوم اش را با خودش به کوه طور می برد تا شاهد مکالمه او و خداوند باشند اما برگزیدگان قوم اش می گویند: تا خداوند را آشکار نبینیم ایمان نمی آوریم ...
آنها کجایند که می آمدند و می رفتند
افسانه خیابان می شدند
خانه ها را برمی افروختند
خاک را متبرک می کردند؟
راه درازی انگار طی شده است
این قصه کودکانه بسیاری را شاید به خواب برده باشد
من بوی خاک را
می شنوم که در پی گرمای ماست
قصه همیشه از دل شب
آغاز می شده است
محمد مختاری
باید بخندی نباید هیچگاه تلخ باشی تا در نظر دیگران به ناامید بودن متهم نشوی انگار همیشه باید یک نقاب به چهره داشته باشی که لبهایش به صورت خندان است وقتی در جمع هستی نباید دلتنگ باشی اگر غیر از این عمل کنی از همه طرد می شوی سخت است مگر نه؟ راست می گویند که همه ما در این دنیا فقط بازیگریم آمده ایم تا بازی کنیم و هرکس بازیگر بهتری بود موفق تر است باید همیشه از همه چیز شاکر باشی و همیشه به این فکر کنی همیشه افراد بدبخت تر ا ز تو وجود دارند که حسرت زندگی تو را می خورند پس یک نفس عمیق بکش و به گل و سنبل و پروانه فکر کن و بگو زندگی چه قدر زیباست ! اصلا کسی قرار نیست بداند که در درون تو چه می گذرد کسی قرار نیست بداند که ذره ذره از درون در حال آب شدن هستی و باز هم لبخندی ملیح تحویل دیگران می دهی گاهی فکرمیکنم سختی ها از همه ما بازیگرهای توانایی می سازد

من خدایی را می شناسم که همه بندگانش را به یک اندازه دوست دارد خدایی که زیباست خدایی که قهار نیست خدایی نیست که مدرسه ها یادمان دادند ... او در نظرم بی همتا و یکتاست در نظر او همه با هم برابرند اویی که من می شناسم دنیایی بهتر را به همه بندگانش وعده داده دنیایی که دیگر عدالت در آن به مانند حلقه گمشده ای نیست که همه در به در دنبالش باشند آری خدای من زیباست برخلاف چیزی که به ما یاد داده اند و اگر روزی مرا نزد خودش بخواند می دانم دیگر برایم سخت نخواهد بود زیرا رفتن از این دنیایی پوچ و فانی رسیدن به آرامش ابدی است

مهرورزان زمانهای کهن
هرگز از خویش نگفتند سخن
که در آنجا که تویی
برنیاید دگر آواز از من
ما هم این رسم کهن را بسپاریم یاد
هرچه میل دل دوست
بپذیریم به جان
هرچه جز میل دل او
بسپاریم یاد
آه
باز این دل سرگشته من
یاد آن قصه شیرین افتاد
بیستون بود و تمنای دو دوست
آزمون بود و تماشای دو عشق
در زمانی که چو کبک
خنده می زد شیرین
تیشه می زد فرهاد
نه توان گفت به جانبداری فرهاد افسوس
نه توان کرد ز بیدردی شیرین فرهاد
کار شیرین به جهان شور برانگیختن است
عشق در جان کسی ریختن است
کار فرهاد برآوردن میل دل دوست
خواه با شاه درافتادن و گستاخ شدن
خواه با کوه درآویختن است
رمز شیرینی این قصه کجاست
که نه تنها شیرین
بی نهایت زیباست
آن که آموخت به ما درس محبت می خواست
جان چراغان کنی از عشق کسی
به امیدش ببری رنج بسی
تب وتابی بودت هر نفسی
به وصالی برسی یا نرسی
سینه بی عشق مباد
در گوشه ای از این کره خاکی در جایی همین نزدیکی مردی هست با کسی درد دل نمی کند مردی هست که با دوستانش غریبه است و در غریبه ها به دنبال دوستانش است از نزدیکانش دور است و با هر کس که دور است نزدیک می شود مردی هست که می خواهد برود وخودش را بشناسد مردی که می خواهد از خودش هم فرار کند مردی که در خودش گم شده است مردی هست تنها جسمش اینجاست ولی روحش آن سوی دوردست هاست مردی هست پر از زندگی که درانتظار مرگ نشسته است مردی هست که خسته است و هر روز بیشتر از دیروز ورزش می کند مردی هست که تنهاست و حالش خوب است و از اینکه در تنهایی حالش خوب است حالش به هم می خورد مردی هست که می خواهد عاشق باشد و از عشق چیزی نمی داند مردی هست ... مردی هست...چه قدر این مرد برایم آشناست ...
کسی چه می داند؟ کسی چه می داند من چه می گویم؟ در سرزمینی که آزادی حکم مرگ دارد بودن یا نبودن را هم مگر فرقی هست؟ در سرزمینی که سکه های دهشاهی سرنوشت را رقم می زند دیگرزیستن در دنیای سایه ها چه حاصلی دارد؟ در سرزمینی که موریانه ها لحظه های زمان را بی رحمانه می جویند دیگر چگونه می توان خستگی خواب مرداب را نکوهید و از بی نهایت شب از دوری سحر نالید؟
هراس من باری
همه مردن در سرزمینی است
که مزد گورکن
چه سرگردان است این عشق
که باید نشانی اش را
از کوچه های بن بست گرفت
چه حدیثی است عشق
که نمی پوسد وافسرده نیست
حتی آن هنگام که از آسمان به خانه آوار شود
چه قدر حرفهای نگفتنی زیاد است حرفهایی که شاید فقط در دلت برایت معنا دارد و وقتی بخواهی آنها را به زبان بیاوری رنگ کهنگی و یاس دارد هم برای خودت و هم برای دیگران ولی گاهی آنقدر واژه ها در ذهنت تلنبار می شود که احساس می کنی باید بگویی فرقی نمی کند برای چه چیزی و چه کسی فقط می خواهی بگویی هرچند مدتهاست که من همه را فقط برای خودم تکرار می کنم خیلی وقتها با خودم حرف می زنم ... سال جدید آغاز شده است به شکوفه های نورسیده درختان که نگاه می کنی می فهمی که بهار آمده است ولی با خودت می اندیشی چرا کیسه و اندوخته این بهار انقدر خالی است بهار باید همراه خود خیلی چیزها را بیاورد حس میکنی جای عشق خالی است مهربانی چه قدر کمرنگ است شادی چه قدر کمیاب است لحظه ای با خود می اندیشی شاید باید خودت بگردی و همه اینها را بیابی ولی هرچه بیشتر می جویی کمتر می یابی حس می کنی عاشقان روز به روز دارد از تعدادشان کاسته می شود و تظاهر و تجمل و ریا جای آن را می گیرد ولی تو می خواهی عاشق باشی و عاشق باقی بمانی چرا که زندگی بدون عشق به مانند گورستانی از زنده هاست احساس می کنی می خواهی خودت باشی به همراه همه چیزها و تعلقاتی که دوست داری داشته باشی و انتظار می کشی تا زمان آن فرا برسد و می دانی که زمان آن دور نخواهد بود