تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا
بهار

 

نرم نرمک می رسد اینک بهار

خوش به حال روزگار

خوش به حال چشمه ها و دشتها

خوش به حال دانه ها و سبزه ها

خوش به حال غنچه های نیمه باز

خوش به حال دختر میخک که می خندد به ناز

خوش به حال جام لبریز از شراب

خوش به حال آفتاب

ای دل من گرچه در این روزگار

جامه رنگین نمی پوشی به کام

باده رنگین نمی بینی به جام

نقل و سبزه در میان سفره نیست

جامت از آن  می  که می باید تهی است

ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم

ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب

ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار

گر نکوبی شیشه غم را به سنگ

هفت رنگش می شود هفتاد رنگ

هرروزی وجدانی آسوده داشته باشی هرروز که در آن بدی نباشد آن روز عید توست سال نو بر همه مبارک ...

 

2 نوشته شده در  جمعه بیست و ششم اسفند 1384ساعت 10:1  توسط امیر  | 

رفتن رسیدن است

نمی خواهم مانند مرداب باشم می دانم که سرشت من از دریاست ولی من اینجا دلم تنگ است و این دلتنگی من را از درون می پوساند و باز نیک می دانم که رفتن به نوعی رسیدن است من می خواهم که که بروم ولی انگار دست و پایم توان حرکت ندارد من این سرزمینم را انتخاب نکرده ام که حالا ملزم باشم در آن زندگی کنم حالا دیگر می خواهم فریاد بزنم من نمی توانم اینجا بمانم اینجا مثل مرداب است آدمهایش همه در حال گندیدن هستند اینجا کسی دیگر به فکر ماهی ها نیست کسی به فکر باغچه نیست کسی نمی خواهد باور کند که مرداب رفتنی و دریا ماندنی است چه قدر خسته ام سایه های دلتنگی چه قدر دارد سنگین می شود آن قدر سنگین که دیگر طاقت به دوش کشیدن آن را ندارم چه قدر اینجا با همه چیز بیگانه ام چه قدر با بهت به اطرافم نگاه میکنم نه! این برف را دیگر سر باز ایستادن نیست من خودم را نجات می دهم من دلتنگیهایم را مغلوب خواهم کرد و می دانم که موفق خواهم شد چرا که رفتن خود رسیدن است

 

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم اسفند 1384ساعت 22:41  توسط امیر  | 

من خواب دیده ام

من خواب دیده ام که کسی می آید

من خواب یک ستاره قرمز دیده ام

و پلک چشم ام هی می پرد

و کفشهایم هی جفت می شوند

و کور شوم

اگر دروغ بگویم

کسی می آید

کسی بهتر

کسی که مثل هیچکس نیست

و مثل آن کسی است که باید باشد

و قدش از درختهای خانه معمار هم بلندتر است

و صورت اش

از صورت امام زمان هم روشن تر و اسم اش آن چنان که مادر

در اول نماز و در آخر نماز صداش می کند

یا قاضی الحاجات است

و می تواند

تمام حرفهای سخت کتاب کلاس سوم را

با چشم های بسته بخواند

من  پله های پشت پنجره را هم شسته ام

کسی می آید

و شربت سیاه سرفه را قسمت می کند

و نمره مریض خانه را قسمت می کند

و سهم مارا می دهد

من خواب دیده ام ...

           فروغ

2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم اسفند 1384ساعت 18:32  توسط امیر  | 

سرزمین من

بعضی چیزها را نمی توان ندیده گرفت بعضی چیزها فراموش شدنی نیستند مثل بعضی از شعرها و ترانه ها که کهنه نمی شوند مخصوصا وقتی در مورد چیزهایی است که دغدغه ذهنی توست نوعی احساس غریب در دلت تازه می شود دغدغه میان رفتن و نرفتن دغدغه سرزمینی  که می توانی دوستش بداری اگر خیلی چیزها را در آن ندید بگیری  می توانی در جایی که هستی به آن عشق بورزی چراکه آنجا موطن توست جایی که در آن زاده شده ای و می خواهی   همانجا بمیری هر چند کنار آمدن با آن خیلی سخت است شاید برای اینکه بخواهی چیزهایی را بدست بیاوری خیلی چیزها را باید از دست بدهی چیزهایی مثل هویت خودت زیرا زادگاه تو همان هویت توست ترانه سرای این ترانه را به آنهایی تقدیم کرده که سرزمینشان را دوست دارند و به یاد می آورند که روزگاری این سرزمین چه شکوه و عظمتی داشته به عاشقانی که عشقشان سرزمینشان است ... 

عشق به شکل پرواز یه پرنده اس

عشق خواب یه آهوی رمنده اس

من زائری تشنه زیر باران

عشق چشمه آبی اما کشنده اس

من می میرم از این آب مسموم

اما اونکه مرده از عشق تا قیامت هر لحظه زنده اس

من می میرم از این آب مسموم

مرگ عاشق عین بودن اوج پرواز یه پرنده اس

تو که معنای عشقی به من معنا بده ای یار

دروغ این صدا را به دور قصه ها بسپار

صدا کن اسم مو از عمق شب از نقب دیوار

برای زنده بودن دلیل آخرینم باش

منم من بذر فریاد خاک خوب سرزمینم باش

طلوع صادق عصیان من بیداری ام باش

عشق گذشتن از مرز وجوده

مرگ آغاز راه قصه بوده

من راهی شدم نگو که زوده

اون کسی که سرسپرده مثل ما عاشق نبوده

من راهی شدم نگو که زوده

اما اونکه عاشقونه جون سپرده هرگز نمرده ...

                   اردلان سر افراز

   

2 نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم اسفند 1384ساعت 18:46  توسط امیر  | 

خلقت

گذشته ای دور است نه! اصلا زمان و مکان خاصی ندارد چون هنوز زمان به وجود نیامده جایی است در بارگاه الهی که همه مقربان خداوند در آن جمعند زمزمه یک مخلوق جدید است که خداوند وعده اش را داده بود و کم کم می خواهد تصمیمش را عملی کند موجودی که قرار است اشرف همه مخلوقات باشد این فرمان خداوند است آثار نگرانی در رفتار و کردار فرشتگان پیداست آنها نگرانند ولی خداوند نوید می دهد که من می دانم و شما نمی دانید پایان این قصه پایانی خوش دارد هرچند بهایش خیلی سنگین است ... و بدین ترتیب "انسان" خلق شد تا همه مخلوقات برایش سجده کنند و با آفرینش انسان شاید خلقت معنی گرفت روشنایی برایش خلق شد و خدا نامش را روز نامید و بعد آن تاریکی که شب نامیده شد و خداوند گفت که روشنایی نیکوست و صبح بود و شب بود روزی اول ... و پس از رانده شدن از بارگاه الهی و تبعید طاقت فرسا بود که انسان از خواب خوش مستی بیدار شد و پس از آگاهی بود که مرتکب گناه شد زیرا فهمیدن آغاز فساد و فساد آغاز گناه و تباهی است پس سهم آن کس که ما را از خواب بیدار کرد از سهم ما کمتر نبود پس چگونه راضی می شود تا مارا به کیفر تباهی بنوازد؟    

2 نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم اسفند 1384ساعت 22:45  توسط امیر  | 

سفر به خیر

به کجا چنین شتابان

گون از نسیم پرسید

دل من گرفت زینجا

هوس سفر نداری

ز غبار این این بیابان

همه آرزویم اما

چه کنم که بسته پایم

به کجا چنین شتابان؟

به هر آن کجا که باشد به جز این سرا سرایم

سفرت به خیر اما تو و دوستی خدارا

چو از این کویر وحشت به سلامتی گذشتی

به شکوفه ها به باران

برسان سلام مارا

2 نوشته شده در  جمعه دوازدهم اسفند 1384ساعت 11:17  توسط امیر  | 

آن وقت که افراد بشر یکدیگر را می درند "جنگ" نام دارد و وقتی امکان زندگی را از یکدیگر می گیرند" صلح"

                      فرانسوآ پونسه

2 نوشته شده در  چهارشنبه دهم اسفند 1384ساعت 23:29  توسط امیر  | 

تاریخ

قصه نیست ولی خیلی شبیه قصه هاست در واقع بخشی از تاریخ  است یعنی در آینده تبدیل به تاریخ خواهد شد و در کتابها نوشته خواهد شد تا آیندگان بخوانند قصه نسل خودم را می گویم که انسانهایی در آینده باید در مورد آن قضاوت کنند قصه نسلی که خودش نمی داند کیست؟ نسلی  که در زمان و مکان حل شد نسلی که گم شد نسلی که انتظار جزئی از زندگی اش شده نسلی که... تجربه همیشه نشان داده تاریخ خیلی بی رحم تر از این حرفاست شاید حقیقت ها برای آیندگان نوشته نشود برا ی کسانی که تاریخ مارا می خوانند ولی من می خواهم حقیقت ها نوشته شود برای آن زمانی که هیچکدام از ما دیگر نیستیم و آیندگان باید برای ما قضاوت کنند فقط امیدوارم حقیقت ها را بخوانند و بفهمند که بر این مردم چه گذشته شاید در آن وقت است که به فکر فرو می روند و می گویند این سرزمین چه تاریخ غمباری داشته ...

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1384ساعت 18:24  توسط امیر  | 

آدمهای خسته از کار / چشمهای منتظر / راه رفتن بی هدف جوانان در خیابانها / سیم کارتهای همراه / حق مسلم انرژی هسته ای / قرص اکس / صدای نوحه بر وزن آهنگ های موسیقی خوانندگان / پارتی های پنهانی شبانه / دختران آرایش کرده برای یافتن شوهر / پارتی بازی و کارچاق کنی ادارات / تبلیغات بانکها هرکدام با سود بیشتر / کارمندهای مسافر کش برای امرار معاش / سریالهای آبکی تلویزیون جمهوری اسلامی / فیلترینگ اینترنت / فوتبال لیگ برتر/ برنامه نود/ سینماهای خلوت / صدای گوشخراش موتور سیکلت ها در خیابان / قلب های بدون عشق / عاشق های تنها ... زندگی ادامه دارد...

2 نوشته شده در  چهارشنبه سوم اسفند 1384ساعت 22:26  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران