تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا
هرگز نمیرد انکه دلش زنده شد به عشق

من برگ را سرودی کردم

سرسبزتر از بیشه

من موج را سرودی کردم

پر نبض تر از انسان

من عشق را سرودی کردم

پر طبل تر از مرگ

سرسبزتر ز جنگل

من برگ را سرودی کردم

پر تپش تراز دل دریا

من موج را سرودی کردم

پر طبل تر از حیات

من مرگ را سرودی کردم

                   الف. بامداد

آری شاعر بزرگ این دیار مرگ را با کلمه به زانو در آورد مرگ را به شکل سرودی نواخت آن قدر که به همه ما نشان دهد مرگ نیز می تواند زیبا باشد به راستی آیا برای کلمه پایانی هست؟ نه! کلمه ابدی است اگر از دل بر آید و شاعر ما زنده است و جاویدان و به راستی که هرگز نمیرد آنکه دلش زنده شد به عشق...

2 نوشته شده در  یکشنبه سی ام بهمن 1384ساعت 20:34  توسط امیر  | 

هیچگاه نوشتن  در مورد نا امیدی و یاس برایم خوشایند نبوده زیرا عقیده دارم زندگی جنگیدن است و همه ما محکوم به جنگیدن با آن هستیم هر چند گاهی لحظاتی برای انسان فرا می رسد که گاهی تسلیم این نبرد نابرابر می شود و می نشیند تا زندگی او را با جریان خودش ببرد مانند سنگهای ریز کف رود خانه که همیشه تسلیم آب هستند و به این سو و آن سو می لغزند نمی دانم این حرفها را برای چه می نویسم شاید به این دلیل است که هیچگاه کسی نبوده تا ناگفته هایی را که  ته ذهنم تلنبار برایش بگویم حالا که به گذشته نگاه می کنم می بینم همیشه به تنهایی بار تمام مشکلات را بر دوش کشیده ام زمان هایی بوده که احساس کرده ام در حال فرو رفتن در لجن هستم اما به هر ترتیبی بوده تسلیم نشده ام و خودم را بالا کشیده ام ... جامعه ای که در آن زندگی می کنیم سرشار از دروغها و نیرنگها و ریا کاری هاست جامعه ای که بوی تعفن آن هرروز بیشتر و بیشتر به مشام می رسد و واقعا فکر می کنم  سرزنده بودن در چنین سرزمینی هنر بالایی می خواهد بچه که بودم همیشه وقتی قو های زیبا را در حال شنا کردن در آب می دیدم آرزو می کردم یکی از آنها بودم یک قوی سبکبال که آزاد و رها در آسمان نیلگون اوج می گیرد و تنها دغدغه اش پرواز است آن وقتها با خودم فکر می کردم تمام پرنده ها چه قدر راحتند سرزمین خودشان را انتخاب می کنند هر وقت اراده کنند کوچ می کنند به جایی که راحت ترند ای کاش من هم می توانستم مثل یکی از آنها باشم و می توانستم سرزمینم را خودم انتخاب کنم و بروم به جایی که از دروغ و زشتی و نیرنگ خبری نباشد ای کاش ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1384ساعت 22:59  توسط امیر  | 

آقای نویسنده

آقای نویسنده کشته شد با دقت تمام پرونده اش رو پیگیری کردند به سرعت قاتلش رو دستگیر کردند به شدت قاتلش رو اعدام کردند برای نویسنده مراسم بزرگداشت برگزار کردند عکس نویسنده رو بزرگ کردند و روی همه دیوارهای شهر چسبوندند مجسمه نویسنده رو گذاشتند وسط شهر اسم یک بزرگراه رو هم به اسم اون کردند اما اجازه چاپ کتابش رو ندادند...

                     کوتوله ها و درازها ( ابراهیم نبوی)

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و ششم بهمن 1384ساعت 21:3  توسط امیر  | 

حق مسلم

من این حق مسلم خود را نمی خواهم من میخواهم چیزی داشته باشم که نام آن زندگی است من از حق خودم فقط کمی آرامش می خواهم من می خواهم آزاد زندگی کنم آزاد و سبکبال من در اینجا اعلام می کنم از حق مسلم هسته ای خود می گذرم اگر بهای آن از دست دادن خیلی چیزهای دیگر است من نمی خواهم کشورم تبدیل به عراقی دیگر شود من می خواهم  به ایرانی بودن خودم افتخار کنم نمی خواهم دنیا من و مردم کشورم طرد کند من می خواهم به جای  حق مسلم صلح آمیز خودم  سرزمینی داشته باشم که مردمان آن گرسنه نباشند و هیچ زنی برای سیر کردن شکم بچه هایش مجبور به خود فروشی نباشد من از دولتمردان خودم فقط کمی آرامش می خواهم و رفاهی نسبی که بتوان اسم آن را زندگی گذاشت و نه زنده بودن آیا این خواسته زیادی است؟؟؟

2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم بهمن 1384ساعت 20:7  توسط امیر  | 

شرافت

آنان برای شرفشان جنگیدند بعد از جنگ یک قبرستان بزرگ باقی ماند و مقدار زیادی شرف... 

2 نوشته شده در  شنبه بیست و دوم بهمن 1384ساعت 16:35  توسط امیر  | 

خدایا! نمی خواهم باعث رنجش تو بشوم ولی من را همین گونه که هستم پذیرا باش..

       آنتوان دوسنت اگزوپری

زیباترین دعایی است که تا کنون شنیده ام ...

2 نوشته شده در  جمعه بیست و یکم بهمن 1384ساعت 14:52  توسط امیر  | 

پرنده خارزار

در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است پرنده ای که تنها یک بار در طول زندگی اش آواز می خواند از بدو تولد او به دنبال خارزار است و تا ان را نیابد آرام ندارد آن گاه که یافت تیزترین و بلندترین خار را  انتخاب می کند و خود را به میان ان خار می افکند و زیباترین آواز را سر می دهد تا جایی که جان می سپارد و بلبلان و چکاوکان با مرگ او آواز سر می دهند او تمام زندگی خود را به یک آواز می بازد آوازی که همه آن را می شنوند و خداوند و فرشتگان نیز د رآسمان گوش فرا می دهند و لبخند بر لبانشان جاری می گردد...

2 نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1384ساعت 11:40  توسط امیر  | 

می خواستم بنویسم از خیلی چیزها از چیزهایی که می خواهند مانند مثل حشراتی بدترکیب از ذهنم بیرون بریزند تا احساس آرامش کنم ولی دیدم حافظ گفتنی ها  را به زبیاترین شکل گفته پس پناه بردم به حافظ که انگاربرای همین روزها گفته  واقعا چه روزهای غریبی است این روزها...

دانی که چنگ و عود چه تقریر می کنند

                    پنهان خورید باده که تعزیر می کنند

ناموس عشق و رونق عشاق میبرند

                   عیب جوان و سرزنش پیر می کنند

جز قلب تیره هیچ نشد حاصل و هنوز

                   باطل در این خیال که اکسیر می کنند

گویند رمز عشق مگویید و مشنوید

                  مشکل حکایتی است که تقریر می کنند

ما از برون در شده معزور صد فریب

                  تا خود درون پرده چه تدبیر می کنند

تشویق وقت پیرمغان می دهند باز

                  این سالکان نگر که چه با پیر می کنند

صد ملک دل به نیم نظر می توان خرید

                  خوبان در این معامله تقصیر می کنند

قومی بجد و جهد نهادند وصل دوست

                  قومی دگرحواله به تقریر می کنند

فی الجمله اعتماد مکن بر ثبات دهر

                  این کارخانه ایست که تغییر می کنند

می خور که شیخ و حافظ و مفتی و محتسب

                  چون نیک بنگری همه تزویر می کنند

 

 

 

2 نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1384ساعت 19:53  توسط امیر  | 

دیباچه

بخوان به نام گل سرخ در صحاری شب

که باغ ها همه بیدار و بارور گردند

بخوان دوباره بخوان تا کبوتران سفید                                               

به آشیانه خونین دوباره برگردند

بخوان به نام گل سرخ در رواق سکوت

که موج و اوج طنینش ز دشتها گذرد

پیام روشن باران

ز بام نیلی شب

که رهگذار نسیمش به هر کرانه رود

ز خشک سال چه ترسی

که سد بسی بستند

نه در برابر آب

که در برابر نور

و در برابر آواز

ودر برابر شور

در این زمانه عسرت

به شاعران برگ رخصتی دادند

که از معاشقه سرو و قمری و لاله

سرودها بسرایند ژرف تر از خواب

زلال تر از آب

تو خامشی که بخواند؟

تو می روی که بماند

که بر نهالک بی برگ ما ترانه بخواند؟

از این گریوه به ذور

در آن کرانه ببین

بهار آمده

از نسیم خاردار گذشته

حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست

هزار آینه جاری است

هزار آینه

اینک

به همسرایی قلب تو می تپد با شوق

زمین تهی دست ز رندان

همین تویی تنها

که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی

بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان

حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی

                       شفیعی کدکنی

2 نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1384ساعت 19:18  توسط امیر  | 

خفته در تنگنا

رویاهای من قریه ایست قدیمی

تو مشتی سایه اما صمیمی

قریه من به جای فولاد

چشمه رو می پرستید چشمه رو می پرستید

قریه من خوب و صمیمی

دلچسب و زیبا شعری قدیمی

اما دستی زرد آمد ز دوزخ

آتش زد بر این قریه من

با مشتی فولاد چشمه رو دزدید

بردش به سایه دادش به خورشید

قریه من رویای من بود

اون چشمه خوب دنیای من بود ...

چهار سال از رفتن فریدون گذشت و چه زود گذشت ... فریدون فروغی آهنگساز و خواننده توانای این مرز و بوم که جنس صدایش برایم جنس دیگری بود سوای دیگر خوانندگان که فقط ادای خواندن را در می آورند صدای اعتراض صدایی که ته آن می توانستی بغضی آمیخته با گریه را بیابی : آدمک  زندون دل  غم تنهایی نیاز  تنگنا و ... چه قدر این ترانه را زمزمه کرده ام  و چه خاطره ها که با آنها ندارم به قول نویسنده کتاب خفته در تنگنا "فروغی از اولین ترانه فارسی اش ( آدمک) تا آخرین آنها (تو را من چشم در راهم) مسیر پرپیچ و خمی را طی کرده است و در همان نگاه اول می توان فهمید که تمامی ترانه هایش به نوعی بیانگر درد های فلسفی و اجتماعی و سیاسی و اقتصادی و فرهنگی انسانهاست انسانهای گذشته حال و آینده " روحش شاد...

2 نوشته شده در  یکشنبه نهم بهمن 1384ساعت 21:41  توسط امیر  | 

رفتن

مدتهاست فکرم در گیر این است که برای رهایی از وضع موجود رفتن راه حل مناسبی است؟ برای رفتن از جایی که در آن بزرگ شده ای و زندگی می کنی چه قدر باید هزینه پرداخت ؟

کهن دیارا دیار یارا دل از تو کندم ولی ندانم

که گر بمانم کجا بمانم و گر گریزم کجا گریزم ...

2 نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 12:2  توسط امیر  | 

روی پله های معبد

دیشب زنی را دیدم که روی پله های معبد نشسته بود در حالی که دو مرد در سمت راست و چپ او نشسته اند و به او می نگریستند . با تعجب او را دیدم یک طرف صورتش رنگ پریده بود و یک طرف دیگر گلگون

                              دیوانه و خدایان زمینی ( جبران خلیل جبران)

2 نوشته شده در  جمعه هفتم بهمن 1384ساعت 11:46  توسط امیر  | 

رنج

از رنجی خسته ام که از آن من نیست

بر خاکی نشسته ام  که از آن من نیست

با نامی زیسته ام که از آن من نیست

از دردی گریسته ام که از آن من نیست

از لذتی جان گرفته ام که از آن من نیست

به مرگی جان می سپارم که از آن من نیست

                          الف . بامداد

 

2 نوشته شده در  چهارشنبه پنجم بهمن 1384ساعت 22:29  توسط امیر  | 

آزادی
اگر نتوانیم آزاد زندگی کنیم بهتر است مرگ را با آغوش باز استقبال نماییم.

                                                                 گاندی

2 نوشته شده در  سه شنبه چهارم بهمن 1384ساعت 20:0  توسط امیر  | 

باران  می آمد مردم عاشق بودند کسی انگیزه کار کردن نداشت بوی گل ها در هوای نمناک می پیچید میزان تورم افزایش می یافت ماشین ها گل ها را به عاشقانی که قدم می زدند می پاشیدند مردم دنبال کار می گشتند شاعران شعر می سرودند یک عارف بزرگ در خواست وام را امضا کرد یک فرمانده شجاع دست رئیس حزب را بوسید زمین شناس پیر مقابل صاحب خانه شرمگین شد مادر به زندانبان التماس کرد همه چیز رو به راه بود...

2 نوشته شده در  یکشنبه دوم بهمن 1384ساعت 20:56  توسط امیر  | 

عشق

شانس آوردی که عشق چشمانت را کور کرد وگرنه مجبور بودی واقعیات کثیف زندگی را ببینی ...

                    کوتوله ها و درازها ( ابراهیم نبوی)

2 نوشته شده در  شنبه یکم بهمن 1384ساعت 20:24  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران