تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

خداوند به آدم امر کرد : تو به همراه حوا به سبب این نافرمانی از بارگاه الهی رانده می شوید  آدم گفت : پروردگارا ! ولی این جزایی بس عظیم است آیا من طاقت به دوش کشیدن این بار را دارم؟ و خداوند جواب داد: آری زیرا ما انسان را در رنج آفریدیم ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 18:41  توسط امیر  | 

 

من و مزرعه یه عمره چشم به راه یه بهاریم

زیر شلاق زمستون ضربه هارو می شماریم

توی این شهر غیر گریه کار دیگه ای نداریم

هرکی خوابه خوش به حالش ما به بیداری دچاریم

من و این مزرعه خشک تشنه بذر دوباره است

شب پر از حضور تلخ جای خالی ستاره است

مزرعه دزدیدنی نیست فردا میلاد دوباره است

دیگه این مزرعه هرگز ترسی از خزون نداره

نفس بکش  نفس بکش اینجا نفس غنیمته

توی سکوت مزرعه صدای تو یه نعمته ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1384ساعت 1:19  توسط امیر  | 

ای کاش همیشه رنگ زندگی این گونه باشد همیشه سبز...

2 نوشته شده در  دوشنبه بیست و ششم دی 1384ساعت 18:19  توسط امیر  | 

شب
و شب تنها و سرگردان در کلبه ها را می کوبید و می گفت : به من نیز خانه ای دهید تا دمی در آن فرود آیم و خدا هنوز می خندید ...
2 نوشته شده در  یکشنبه بیست و پنجم دی 1384ساعت 21:16  توسط امیر  | 

نمیدانم برای چه این فرشته به زمین آمده؟

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 15:15  توسط امیر  | 

ترانه
وقتی برای نخستین بار جمعه را شنیدی کجا بودی؟

قصه دو ماهی قصه چندسالگی تو بود؟

نیاز را کنار عطر کدام یار تجربه کردی؟ هفته خاکستری را کدامین روز ورق زدی؟

چه گونه از بوی خوب گندم مست شدی؟

حرف . نفس . هجرت . کودکانه . همیشه غایب . نفرین نامه . قدغن . بی بی آبی و ... را در خلوت کدام شب نفس کشیدی؟

من در این کتاب برای تو خواهم گفت که به هنگام  نوشتن جمعه کجا بودم و در کنار نفس های کدام یار از نیاز نوشتم

دریا در من

دفتری است از گزینه ترانه ها

به همراه یادها و خاطره های آن سالها

  

این ها حرفایی است از ترانه سرای همیشه جاوید این سرزمین شهریار قنبری در واقع بخشی از مقدمه کتاب دریا درمن که خیلی دوستش می دارم چون با این ترانه ها زندگی کرده ام  بارها و بارها  آنها را زمزمه کرده ام  فکر می کنم کلامی که از دل بر آید کلامی که با تمام وجود گفته شود دیگر فقط ترانه نیست بخشی از وجود آن آدم است که بر ذهن های انسانهای خسته ای چون من می نشیند و وجودشان را سیراب می کند امیدوارم که همیشه پایدار باشد.                      

2 نوشته شده در  جمعه بیست و سوم دی 1384ساعت 11:38  توسط امیر  | 

خداوند

هر کس روزنه ای است به سوی خداوند اگر اندوه ناک شود اگر به راستی اندوه ناک شود ...

2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم دی 1384ساعت 15:31  توسط امیر  | 

هر گاه سروده زیبایی را بخوانید شنونده ای خواهید یافت حتی اگر در دل صحرا باشید...

                                   ماسه و کف ( جبران خلیل جبران)

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 22:19  توسط امیر  | 

فضای مجازی

فضای مجازی این روزها برایم  حس خاصی دارد نوع رخوت که آمیخته با آرامشی کمرنگ است روزگار غریبی است این روزها خیلی غریب ... فضای اطراف و واقعی لطفی ندارد بیرون هوا خیلی سرد است می نشینم پشت مانیتور و در فضای مجازی به دنبال رویاهایم می گردم رویاهایی که آنها را گم کرده ام رویاهای زیبایی که اگر کسی بخواهد وارد آن شود نیازی به پوشیدن کفش ندارد چون زمین آن انقدر لطیف است که نیازی به کفش ندارد با پاهای برهنه می توان در آن ساعتها دوید درست مثل فیلم  ماهی بزرگ ساخته زیبای تیم برتون آری من در اینترنت به دنبال رویاهای گمشده ام می گردم کسی از آنها خبری دارد؟؟ 

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1384ساعت 15:49  توسط امیر  | 

مترسک

از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده ای ؟ پاسخم داد و گفت: در ترساندن دیگران برای من لذت به یاد ماندنی است پس از کار خود راضی هستم و هرگز از آن بیزار نمی شوم اندکی اندیشیدم و سپس گفتم: راست گفتی من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم! گفت: تو اشتباه می کنی زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد سپس او را رها کردم در حالی که نمی دانستم آیا مرا می ستاید یا تحقیر می کند. یک سال بعد مترسک فیلسوف و دانا شد و چون دوباره از کنار او گذشتم دو کلاغ را دیدم که سرگرم لانه ساختن بودند...

                     جبران خلیل جبران ( دیوانه و خدایان زمینی)

2 نوشته شده در  سه شنبه بیستم دی 1384ساعت 20:24  توسط امیر  | 

بعد از این همه سال فهمیدم که اون اوایل در مورد حوا اشتباه می کردم زندگی کردن بیرون از بهشت اما با اون خیلی بهتر از زندگی کردن تو بهشت اما بدون اونه اولش فکر می کردم خیلی حرف می زنه اما الان اگه اون صدا ساکت بشه و از زندگیم بره حسابی غمگین می شم چه قدر شیرین بود اون اندوهی که ما رو به هم نزدیک کرد پاکی قلب لطافت روح حوا رو به من نشون داد...

                      بخشی از خاطرات آدم و حوا به روایت مارک تواین

2 نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم دی 1384ساعت 19:37  توسط امیر  | 

سرگشتگی را نهایتی هست؟

 سرگشتگی را آیا نهایتی هست؟ چرا من این گونه شده ام؟ سرزمین من کجاست؟ چرا با همه چیز بیگانه ام؟ چه قدر با آدمهای اطراف خودم دورم مثل برگی را می مانم که از شاخه کنده شده و باد آن را به هر سو می برد دیگر نمی دانم به کجا تعلق دارم هر روز به رفتن فکر می کنم رفتن به ناکجا آبادی که خودم نمی دانم کجاست دلم می خواهد وطنم را دوست داشته باشم دلم می خواهد جایی را که در آن بزرگ شده ام دوست داشته باشم ولی افسوس... گاهی ذهنم می رود به سالهای دور کودکی را می بینم که شبیه من بود کودکی که روزهای تعطیل به همراه پدر ومادر به خانه مادر بزرگ میرفت خانه مادر بزرگ یک درخت تنومند و کهنسال انجیر بود که انجیرهای شیرینی داشت مادر بزرگ نوه ها را دوست داشت در دستانش همیشه شکلات یا چیزی مثل آن بود که به نوه ها می داد  کودکی را به یاد می آورم که تابستانها همراه پدر برای شنا به دریا می رفت و انقدر در ساحل می دوید که از نفس می افتاد... الان همه این چیزها برایم خاطره هایی دورند خاطره هایی که می خواهم در چمدانی بریزم و همراه خودم ببرم خاطره ها یم را و رویاهایی را که دوست داشته ام... ببرم به جایی که آدمهایش از جنس دیگری باشند...

2 نوشته شده در  یکشنبه هجدهم دی 1384ساعت 20:28  توسط امیر  | 

خوشا به حال شما که گرسنه اید زیرا که سیر خواهید شد خوشا به حال شما که گریه می کنید زیرا خواهید خندید...

                                       انجیل

                                                            

2 نوشته شده در  شنبه هفدهم دی 1384ساعت 23:7  توسط امیر  | 

نرودا شاعر آزادیخواه

زمین هدیه های بکرت را به من باز گردان

آن برجهای سکوت

که از وقار ریشه هاشان برآمدند

می خواهم به آنچه نبوده ام بازگردم

می خواهم باز آمدن از چنان اعماقی را بیاموزم

که در میان همه چیزهای طبیعی

بتوانم زندگی کنم یا نکنم

مهم نیست که سنگی بشوم سنگی سیاه

سنگی خالص و پاک که رودخانه با خود می برد

                                                      پابلو نرودا

 

 

 

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 16:6  توسط امیر  | 

سواران سوگوار

به کدامین سوی می روند

یکصد سوار سوگوار

از میان آسمان افتاده بر ساحل نارنجستان؟

نه به کوردوبا خواهند رسید

نه به سویل

و نه به غرناطه

که آه کشان حسرت دریا را دارد

اسبان خواب آلود

سوارکاران را

به گذر گاه های پیچاپیچ می برند

آن جا که آواز می لرزد

میخ کوب تیغ هفت اندوه

به کدامین سوی می روند

سواران اندلسی نارنجستان؟

                            فدریکو گارسیا لورکا

2 نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1384ساعت 9:49  توسط امیر  | 

 

می خواهم  از  او بنویسم اویی که بهترین لحظات زندگی را برایم به ارمغان آورد اگر این چند سطر را می خواند بداند که هر آغازی پایانی خواهد داشت چه بخواهیم چه نخواهیم چه دوست داشته باشیم و چه نداشته باشیم ولی بداند خاطره اش همیشه در یاد من خواهد ماند چون برایم همیشه عزیز است همیشه ...

2 نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1384ساعت 20:29  توسط امیر  | 

رهایی

 

باید از سفر بنویسم

از رفتن ونبودن

بدرقه تو حسرت نگاهم

تو را به سفر سپردم

تو را به سفر سپردم...

 

 

 

2 نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1384ساعت 23:4  توسط امیر  | 

افسردگی بهایی است که انسان برای شناخت خویش در زندگی می پردازد

                                                                                                           نیچه

2 نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم دی 1384ساعت 23:20  توسط امیر  | 

تنهایی

تنهایی ارمغان عصر مدرن است بهایی که انسان امروزی برای به ظاهرمدرن زندگی کردن و پیشرفت خود می سازد. من وقتی فیلمهای تخیلی مربوط به زمان آینده را نگاه می کنم یک نوع  ترس وجودم را دربر میگیرد هیچ نوع عاطفه ای در این فیلمها نیست آدمها همه شبیه ربات هستند همه محیط به صورت میکانیکی و ماشینی است با خودم فکر میکنم آیا قرار است انسان برای رسیدن به تکنولوژی همه عواطف انسانی را از دست بدهد؟ آیا واقعا قرن های آینده انقدر سرد و بی روح است؟ دیگر به این نتیجه رسیده ام که انسان ذاتا تنهاست تنها به دنیا میاید و تها از دنیا می رود این واقعیتی انکار ناپذیر است که من آن را پذیرفته ام…

2 نوشته شده در  پنجشنبه هشتم دی 1384ساعت 14:26  توسط امیر  | 

درد من حصار برکه نیست درد زیستن با ماهیانی است که فکر دریا به ذهنشان خطور نکرده است

2 نوشته شده در  سه شنبه ششم دی 1384ساعت 19:39  توسط امیر  | 

 

 

عاشقان سرشکسته گذشتند

شرمسار ترانه های بی هنگام خویش

و کوچه ها بی ترانه ماند و صدای پا

سربازان شکسته گذشتند

و لته های بی رنگ غروری نگون سار

بر نیزه هایشان

تو را چه سود

فخر به فلک فروختن

هنگامی که هر غبار راه لعنت شده نفرینت می کند؟

تو را چه سود از باغ و درخت

که با یاسها

به داس سخن گفته ای؟

                          به امید  فرا رسیدن صلحی پایدار در جهان...

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم دی 1384ساعت 19:38  توسط امیر  | 

تولد صلح

ای مریم مقدس که بی گناه بار برداشتی بر ما که به درگاهت آمده ایم شفاعت کن آمین...

تولد پیامبر صلح عیسی بن مریم (ع) مبارک باد

2 نوشته شده در  جمعه دوم دی 1384ساعت 15:35  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران