اقیانوس است آن:
ژرفا و بی کرانگی
پرواز و گردابه و خیزاب
بی آنکه بداند
کوه است این:
شکوه پادرجایی
فراز و فرود و گردن کشی
بی آنکه بداند
مرا اما
انسان آفریده ای
ذره بی شکوهی
گدای پشم و پشک جانوران
تا تو را به خواری تسبیح گوید
از وحشت قهرت به خود بلرزد
بی گانه از خود چنگ در تو زند
تا تو کل باشی
مرا انسان آفریده ای:
شرمسار هر لغزش ناگریز تن اش
سرگردان عرصات دوزخ و سرنگون چاهسارهای عفن
یا خشنود گردن نهادن به غلامی تو
سرگردان باغی بی صفا با گلهای کاغذین
فانی ام آفریده ای
پس هرگزت دوستی نخواهد بود که پیمان به آخر برد
بر خود مبال که اشرف آفرینه گان توام من
با من
خدایی را
شکوهی مقدر نیست
الف. بامداد- حدیث بی قراری ماهان
شکی نیست روابط اجتماعی خوب یکی ازمهمترین عوامل پیشرفت در انسان می باشد که اکثر قریب به اتفاق بزرگان به این مقوله تاکید بسیار دارند شاید این نظری که دارم خودخواهی باشد ولی در گذشته می پنداشتم باهر کس باید متناسب باخودش برخورد کرد و به نوعی باید با همه روابط حسنه داشت حتی اگر از نظر فکری و رفتاری شبیه تو نباشد ولی دیگر امروز می خواهم با آدمهایی باشم که مثل خودم باشند دیگر حوصله کلنجار با اخلاق و رفتارهای متفاوت را ندارم حتی اگر تعدادشان از تعداد انگشتان دست در زندگی ام کمتر شود.
نه دیگر نمی توانید آزارم کنید
کسی که رویایی چون من داشته باشد
بر گرفته از شعر قدیمی سرخپوستی
الان دیگر مطمئن هستم وجدان حرف اول را در زندگی انسان می زند حتی اگر آدم دینداری باشی بدون داشتن آن پوچ هستی تمامی ادیان هم آمده اند تا این حس خفته را در ما بیدار کنند و ماهنوز متوجه آن نشده ایم...
خانه مادر بزرگ را فروخته اند و ساعت بزرگ دیواری در منزل یک از دایی هاست آخرین دایی گه گاه در نیمه شبی بیخواب تیک تاک موذی آن را د رته بالشم می شنوم و می دانم که این ساعت بعد از ما هم خواهد بود و ا زسماجت عقربه های چرخان آن دلم می گیرد. و بعد نزدیک به رو شنایی صبح عطری گوارا مثل نفسی سبک و متبرک در اتاقم می پیچد و نوازش دست همیشه مهربان گوهر تاج خانم را روی پیشانی ام حس می کنم و دلم باز پر از ولوله های کودکی می شود می دانم که در نوازش این دست آشنا حرفی قدیمی خفته است حرفی ساده و سالم و سبکبار مثل آواز بازیگوش پری ها فراسوی تیک تاک دلهره انگیز ساعت های جهان...
قسمتی از کتاب خاطره های پراکنده اثر گلی ترقی
همیشه وقتی عکسهای قدیمی را نگاه می کنم گذشت عمر برایم بیشتر محسوس می شود این روزها چهره خودم را با دقت بیشتری در آینه نگاه می کنم و به نظرم یک غریبه در آن سو به من نگاه می کند. عکس های قدیمی تر خودم را که می بینم اصلا خودم را نمی شناسم گاه و بیگاه ذهنم فلاش بک می زند به گذشته ای نه چندان دور زمانی که دانشجو بودم وخاطرات تلخ وشیرین را مرور می کنم و باز می پرسم آن روزها کجا رفتند؟ آن سالهای خاکستری چه شد؟ الان همه آن سالها تبدیل به یک خاطره گنگ شده که در تابلوی ذهنم حک شده و هر بار با به خاطر آوردن آنها انگارلایه ای از گرد و غبار تابلو پاک می شود یک بار پارسال که گذرم به خانه دانشجویی ام افتاده بود دیدم که خانه را خراب کرده و رویش آپارتمان ساخته بودند و من با گیجی همینطور محل را نگاه می کردم. تمام دوستانی که که آن دوره می شناختم همه فراموش شده اند و رفته اند و نمی دانم الان کجا هستند و چه کار می کنند. دلم می خواهد این پیله تنهایی را که به دورم تنیده ام پاره کنم و زندگی ام را دوباره بسازم خشت خشت وقدم به قدم...
من باز می گردم
به خاطر بالهایم
آه! اجازه ام ده که باز گردم
فدریکو گارسیا لورکا
مانده تا برف زمین آب شود
مانده تا بسته شود این همه نیلوفر وارونه چتر
ناتمام است درخت
زیر برف است تمنای شنا کردن کاغذ در باد
و فروغ تر چشم حشرات
وطلوع سر غوک از افق درک حیات
مانده تا سینی ما پر شود از صحبت سنبوسه وعید
در هوایی که نه افزایش یک ساقه طنینی دارد
و نه آواز پری می رسد از روزن منظومه برف
تشنه زمزمه ام
مانده تا مرغ سر چینه هذیانی اسفند صدا بردارد
پس چه باید یکنم
من که در لخت ترین موسم بی چهچهه سال
تشنه زمزمه ام؟
بهتر آن است که برخیزم
رنگ را بردارم
روی تنهایی خود نقشه مرغی بکشم
چند وقتی است تلویزیون برنامه ای را پخش می کند به نام مهاجران که زندگی ایرانیان به فرنگ رفته را مورد بررسی قرارمی دهد ولی نکته جالب ایتجاست که بر خلاف برنامه های مشابه گذشته که همواره ایرانیانی شکست خورده و سرخورده را به تصویر می کشید این برنامه کسانی را نشان می دهد که به موفقیتهایی در غرب نائل آمده اند. این مساله هویت مدتهاست ذهن من را مشغول خود کرده من وقتی این آدمها را نگاه می کنم سردرگمی بیشتر به سراغ خودم می آید من زندگی در خارج کشور را تجربه نکرده ام ولی این روزها واژه هایی مثل وطن و وطن پرستی به نظرم خیلی غریب و مضحک به نظر می رسد مدتهاست که وقتی در کوچه و خیابانهای شهرم قدم می زنم هیچ احساس قرابتی به اینجا ندارم این که چه شد من وامثال من به این نقطه رسیدیم بحثی است طولانی ولی اغلب با خود می اندیشم آیا واقعا موطن آدمی را بر هیچ نقشه ای نشانی نیست موطن آدمی تنها در قلب کسانی است که دوستش دارند؟ آیا می توان به این قید و بندهایی که برای خود ساخته ایم فکر نکرد؟ آیا می توان گفت که هر جا دلخوشی بود هما نجا موطن اصلی آدم است؟ آیا می توان از مرزهای جغرافیایی ساخته خودمان صرفنظر کنیم و آزاد زندگی کنیم هرجا که احساس آزادی و امنیت کردیم؟ و هزاران سوال از این دست مدتهاست با آن کلنجار می روم و جوابی برایشان ندارم...
من نمی دانستم که چگونه راز لحظه ها را باید
در گوشهای مصلوب تو خواند
من قصه کوچ پرستوهارا
در اطاق فریاد می کردم
بارها گفتم از وسعت دشت
گفتم از زردی رنگ گل زرد
اما تو آرام به من می گفتی
یک دیوار شاید کافی است
و شاید یک سوزن تنها سوزن
تن کوچک وسرد تو را
به فضای ذهن ماتم زده من می چسباند
فکر می کنم کم کم باید فاتحه اینتر نت را در ایران بخوانیم امروز که خواستم به یکی از سایتهای معروف سرویس دهنده کنتور بروم دیدم فیلتر شده سایت کانون زنان نیز گاهی فیلتر و گاهی باز می شود خلاصه اوضاع قمر در عقربی است که نگو من که به جز چک کردن ایمیلها و وبلاگ رغبتی نمیکنم دیگر وارد شبکه شوم نمی دانم چه تفکری پشت این کار نهفته است؟ نمی خواهم ادای روشنفکری در بیاورم ولی واقعا اگر درخانه پشت کامپیوتر شخصی خودم بخواهم مثلا فلان سایت پورنو را بازدید کنم به چه کسی ارتباط دارد؟ که اگر گناه اخروی هم داشته باشد به گردن خودم هست و بس متاسفانه تا توانستیم دراین سالها در بوق و کرنا فریاد دموکراسی و مردمسالاری سر دادیم ولی متاسفانه باید بپذیریم چه خوشمان بیاید و چه نیاید با این واژه ها هنوز فاصله بسیار داریم به امید زمانی که آستانه تحمل و نقد پذیری نسبت به همدیگر از این بالاتر رود
کاریکاتور از : مانا نیستانی
به همراه یکی دوتا از دوستان رفته ایم به شرکتی که آگهی استخدام داده جلوی در شرکت از ازدحام جمعیت نمی شود جلو رفت به جرئت می توانم بگویم 500 نفری هستند همه صف کشیده اند برای گرفتن فرم و صف طویلی درست شده که تماشایی است نگاهی به چهره ها می اندازم بیشتر بین 25 تا 30 سال هستند و با نگاهی که می شود حدس زد از روی استیصال است به جلوی صف نگاه می کنند اول پشیمان می شویم و می خواهیم عطایش را به لقایش ببخشیم ولی بعد به خود امید می دهیم که به هر حال تیری است در تاریکی وماهم به بقیه می پیوندیم همان وقت یکی می گوید :" اینها همه بازی است نفرات همه ازقبل انتخاب شده هستند و فقط برای اینکه کار جنبه قانونی به خود بگیرد این نمایش را درست کر ده اند" و من با خودم فکر می کنم که چه شد به این نقطه رسیدیم آیا این مدینه فاضله ای بود که به دنبالش بودیم و می خواستیم به تمام دنیا صادر کنیم؟ بحران بیکاری سالهاست گریبان کشور را در بر گرفته سیاستهای غلط دولتمردان و انفجار جمعیت در سالهای ابتدایی انقلاب همه دست به دست هم داد تا با گذشت زمان هرچه بیشتر در این گرداب فرو رویم واقعا نمی دانم چه باید کرد و به کجا می رویم؟فقط همین را می دانم که آنانی که خود را مسئول می دانند باید چاره ای بیاندیشند وگرنه آینده روشنی را برای جوانان این مرز وبوم که خودم هم یکی از آنها هستم نمی بینم که سیل مهاجرت به اروپا و امریکا و کشورهای همسایه عربی به امید یک زندگی بهتر گواه این ادعاست زیرا خودم هم فکر می کنم" زندگی کردن با زنده بودن تفاوت دارد" ومن انتظار می کشم به امید روزگاری بهتر..
دارم یه خواب می بینم تصویرش کاملا واضح نیست معمولا وقتی که خواب می بینم می دونم که یه رویا است
می دونم که تو عالم بیداری نیست این برای خودم خیلی جالبه ولی متاسفانه بیشتر رویاها خاطرم نمی مونه این خواب هم تصویرش کمی نامفهموه ولی میتونم تشخیص بدم خواب کسی هست می دونم غیر از اون کس دیگه ای نمی تونه باشه یکی که زیباست یکی که شبیه هیچکس نیست یکی که فراموش شدنی نیست این چند سطر هم تقدیم کسی میشه که برای کیسه های پر خواب من سیب آورد...
در آ که در دل خسته توان در آید باز بیا که در تن مرده روان در آید باز
بیا که فرقت تو چشم من چنان در بست که فتح باب وصالت مگر گشاید باز
غمی که چون سپه زنگ ملک دل بگرفت ز خیل شادی روم رخت زداید باز
به پیش آینه دل هر آنچه می دارم به جز خیال جمالت نمی نماید باز
بدان مثل که شب آبستن است روز از تو ستاره می شمرم تا که شب چه زاید باز
بیا که بلبل مطبوع خاطر حافظ ببوی گلبن وصل تو می سراید باز
کشورهایی که فیلترینگ اینترنت درآن اعمال میشود در این نقشه نشان داده شده
من آمدم تابگذرم چون قصه ای تلخ
در خاطر هیچ آدمیزادی نمانم
ننشته ام تا جای کس را تنگ کنم
یا چون خداوندان بی همتای گفتار
بی مایگان را از ره تاریخ رانم
سعدی بماناد
کز شعله نام بلندش نامها سوخت
من میروم تا شاخه دیگر بروید
هستی مرا این بخشش مردانه آموخت
منوچهر آتشی هم رفت ...
می دونم که یه روزی بالاخره از این برزخ و سرگردونی نجات پیدا میکنم میدنم ...

فرزند قدسی من بود و من
فرزند بازیار غریبی
از بیخه های تشنه دشتستان
او تنها
یک بار مرد
یعنی
پرواز کرد ورفت
روزی هزار مرتبه میمیرم
مرا ببخش قندک روشن
مرا ببخش شعر همیشه
من از تو با همه گفتم که گریه بگیرم
من از تو با تو نگفتم که در تو بگیرم
که در تو بمیرم
این ترانه شهریار قنبری رو خیلی دوست دارم