تبليغاتX
دویدن به هیچ کجا

چهره حقیقت را پاک و آراسته کردیم
تا حداقل یک نشانه بیابیم
که بتواند زوایای راستین آن زندگی که فراموش کرده ایم
را برای ما فاش سازد
و شاید آسان تر باشد که از زندگی
با همه رنج ها و بدبختیهایش و دروغ های ناچیز و بی اهمیت 
دست کشید
به دور از هر صدمه و آسیب
در جوار آب های خنک و ساکن آرام گرفتیم
و به خورشید خیره شدیم
و مانند نقص بزرگ یک شفیره
تسلیم جاذبه مرگبار آن شدیم
و شاید این منم که در توهم عشقی بی پاسخ به سر می برم
قربانی آن ابلهانی که به صف ایستاده و تماشا می کنند
به دور از هر صدمه و آسیب
در جستجوی یک زندگی بی حاصل برای اهداف شخصی مان
آیا این راه در هم پیچیده، هرگز پایانی خواهد داشت ؟

2 نوشته شده در  چهارشنبه هفتم بهمن 1388ساعت 17:19  توسط امیر  | 

عیب کار اینجاست که من "آنچه هستم" را با "آنچه باید باشم" اشتباه میکنم ، خیال می کنم آنچه باید باشم ، هستم ، در حالیکه آنچه هستم ، نباید باشم .

به خاطر داشته باشیم که :

عمر کوتاه است رسیدن به خواسته هایمان را طولانی نکنیم .

راه ما هموار است آن را پیچیده نکنیم .

نگهداشتن دوستان خوب گرانبهاست به سادگی از دست ندهیم .

سخن گفتن سهل است گوش کردن را تمرین کنیم .

طبیعت پر از لطف است نامهربانی نکنیم .

زندگی آسان است آنرا مشکل نکنیم .

دنیا پر از زیبائیست چشمانمان را بسادگی نبندیم .

ذهن ما پر از جواب است سوالاتمان را بپرسیم .

رسیدن به آرزوها آسان است راه سخت تر را نرویم

                                                 الف . بامداد

 

2 نوشته شده در  یکشنبه ششم دی 1388ساعت 12:0  توسط امیر  | 

گاه زرد

گاه قرمز

سبز

و آبی

سیاه یا سفید

خاکستری حتی

کم رنگ نمی شوم ولی

نمی شوم ولی ...

2 نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 15:48  توسط امیر  | 

می خواهم این پست، پست شکرگذاری باشد برای خداوندی که حس می کنم جواب فریادهای بی صدای مرا در شب های تنهایی ام داده است سپاس میگویم خالقی را که حافظ تمام بندگان خویش است و امیدوارم ببخشاید لحظاتی را که از وجودش و از الطاف بی همتایش غافل بودم.

2 نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم مهر 1388ساعت 1:45  توسط امیر  | 

به دلیل مشغله زیاد کمتر می توانم به روز کنم از لطف برخی دوستان نیز سپاسگزارم سرفرصت جواب خواهم داد

2 نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت 21:34  توسط امیر  | 

 


اينجا كسي است پنهان، دامان من گرفته
خود را سپس كشيده، پيشان من گرفته

اينجا كسي است پنهان چون جان و خوشتر از جان
باغي به من نموده، ايوان من گرفته

اينجا كسي است پنهان همچون خيال در دل
اما فروغ رويش، اركان من گرفته

اينجا كسي است پنهان مانند قند در نی
شيرين شكرفروشي دكان من گرفته

جادو و چشم‌بندي چشم كسش نبيند
سوداگري است موزون، ميزان من گرفته

در چشم من نيايد خوبان جمله عالم
بنگر خيال خوبش مژگان من گرفته

من خسته‌گرد عالم درمان ز كس نديدم
تا درد عشق ديدم درمان من گرفته

بشكن طلسم صورت، بگشاي چشم سيرت
تا شرق و غرب بيني سلطان من گرفته

ساقي غيب بيني پيدا سلام كرده
پيمانه جام كرده، پيمان من گرفته

ياران دل‌شكسته بر صدر دل نشسته
مستان و مي‌پرستان ميدان من گرفته

تبريز شمس دين را بر چرخ جان ببينی
اشراق نور رويش كيهان من گرفته

مولانا
2 نوشته شده در  پنجشنبه بیست و دوم مرداد 1388ساعت 23:15  توسط امیر  | 

می گن وقتی انسان میمیره دقیقا ۲۱ گرم از وزنش کم میشه ۲۱ گرم وزن چیه؟ ۲۱ گرم اصلا چه قدر وزن داره؟ ۲۱ گرم وزن چند سکه ۵ سنتی میشه؟ ۲۱ گرم وزن یک مرغ مگس خوار... ۲۱ گرم وزن یک شکلات...

2 نوشته شده در  یکشنبه چهارم مرداد 1388ساعت 18:9  توسط امیر  | 

محتسب شیخ شد و فسق خود از یاد برد

قصه ماست که در هر سر بازار بماند ...

                                               حافظ

2 نوشته شده در  سه شنبه سی ام تیر 1388ساعت 19:4  توسط امیر  | 

 

بخوان به نام گل سرخ، در صحاری شب،

که باغ‌ها همه بیدار و بارور گردند
بخوان، دوباره بخوان،
 تا کبوتران سپید
به آشیانه‌ی خونین دوباره برگردند.
 بخوان به نام گل سرخ،
 در رواق سکوت،
که موج و اوج طنینش ز دشت‌ها گذرد؛
 پیام روشن باران،
                    زبام نیلی شب،
که رهگذار نسیمش به هر کرانه برد.
 ز خشک سال چه ترسی!
                           - که سد بسی بستند:
نه در برابر آب،
 که در برابر نور
و در برابر آواز و در برابر شور … 
در این زمانه عسرت،
 به شاعران زمان برگ رخصتی دادند
که از معاشقه‌ی سرو و قمری و لاله
سرودها بسرایند
ژرف تر از خواب
زلال تر از آب.
تو خامشی،
که بخواند؟
تو می‌روی،
 که بماند؟
که بر نهالک بی‌برگ ما ترانه بخواند؟
 از این گریوه به دور،
در آن کرانه ببین:
بهار آمده، 
           از سیم خاردار گذشته.

حریق شعله گوگردی بنفشه چه زیباست!

 

هزار آینه جاریست

هزار آینه
           اینک
به همسرایی قلب تو می‌تپد با شوق
 زمین تهی است ز رندان؛
                              همین تویی تنها!
که عاشقانه ترین نغمه را دوباره بخوانی.
بخوان به نام گل سرخ و عاشقانه بخوان!
« حدیث عشق بیان کن بدان زبان که تو دانی»

 

 دکتر محمدرضا شفیعی کدکنی
2 نوشته شده در  جمعه نوزدهم تیر 1388ساعت 0:42  توسط امیر  | 

2 نوشته شده در  یکشنبه هفتم تیر 1388ساعت 12:23  توسط امیر  | 

 
کتاب ايران